| X Close | ||
خیلی وقته میخوام بنویسم...اما می دونین که ؟ سرم شلوغه...بالاخره رنگ خونمون یا بهتر بگم " بلکا "کردن دیوارا تموم شد...نمی دونین بزنم به تخته چقدر خونه ی نقلیمون ماه شده...دلم می خواد مدام توش باشم!یه چند روزی هم هست که آقاهه ی گناهیمو رژیم دادم...طفلی کلی ناراحته و داره عذاب میکشه اما من تا یادم میاد که به خاطر سلامتیشه زود بعد احساسیمو کنار می ذارم و خوشحال میشم از اینکه داره به وزن مناسب می رسه و واقعا هم به همت و اراده اش افتخار می کنم!![]()
هم لباس برای مراسم برادر آقاهه خریدم هم برای پاتختی...خدا رو شکر که همونهایی رو پیدا کردم که دوست دارم چون من معمولا لباس آماده نمی خرم بلکه همیشه می دوزم و این بار بر خلاف همیشه عمل کردم و خوشبختانه بد نشد!
بدجور منتظرم ...دلم میخواد زودتر جشنمون برسه و این همه استرس از رو دوشم برداشته بشه...هر روز میریم یه تکه از وسایل مورد نیازو می خریم و این شوق زیادی داره اما اضطراب اصل کاری مونده هنوز...دعا کنید همه چی به خوبی برامون پیش بره...می دونم که اکثرتون این روزا رو تجربه کردید و حال منو خوب درک میکنید...
آزمون بانک ملت رو هم دادم...بدجنسا انگار آزمون ارشد بود اونقدر سخت!!![]()
از گلی مهربونم که منو از یاد نمی بره و مرتب بهم سر می زنه یه دنیا ممنونم! راستش وقتی بعد از این چند روز اومدم و دیدم هیچ کس به یادم نبوده که لااقل یه کامنت بذاره دلم گرفت!
از کارامون بگم که همین جور در حال انجامه! کابینتهای خونه به سلامتی و به هزار سختی کارش تموم شد و آشپزخونه خیلییییی خوشگل شد!
این هفته هم رنگ کار سقفها میاد...بعدشم کار دیوارا هست و خلاصه اگه بخوام یهو بگم سرتون گیج میره! توی هفته هم هی با مامان خانومی و خواهری میریم خرید و من هی کیف می کنم! مبلمان و تخت رو هم سفارش دادیم...
به نظرم روزا خیلی دیر می گذرن...هی لحظه شماری می کنم...هنوز لباس برای مراسم برادر آقاهه هم نخریدم...
آزمون بانک ملت و صادرات رو هم ثبت نام کردم دعا کنید که قبول بشم...
اگه خدا بخواد این هفته کامپیوترم رو درست میکنم و بیشتر میام مزاحم خونه هاتون میشم!![]()
این ایام زمان امام حسینه و ما رو فراموش نکنید...
من نمردم!
هنوز زنده ام و نفس میکشم اما گفته بودم که کامپیوتر ندارم و از این بابت هم کلی مغمومم!
ولی الان دیگه بحث درس وسط نیست که به خاطر اون نخوام درستش کنم بلکه اونقدر کار سرم ریخته که نمی دونم به کدومش فکر کنم !
از سفر هم برگشتیم...سفر بدی نبود....اما لذت سفر اول یه چیز دیگه بود...نمی دونم شاید چون اولین بار بود این مزه رو داشته!
خیلی اتفاقات افتاد این مدت...من از یه همسر و یه خانومه تبدیل شدم به یه پرستار فداکار! آقاهه بدجور مریض بود و من داشتم از استرس و نگرانی می مردم...خدا رو شکر که خوب شد...خدا جون قربونت برم الهی...![]()
راستی یه خبر خوب...عروسی ما افتاد جلو...یعنی دیگه تاریخش معلوم شد و سالن هم گرفتیم! ۲۰ اردیبهشت به امید خدا ما خونمون یکی میشه...خیلی خوشحالم...و علت این سرشلوغیم هم همینه...هر روز یا تو بازارم یا تو خونه ی جدیدمون! واسه اینکه کلی کار باید اونجا انجام بشه اعم از رنگ و کابینت و ... راستی راستی که چقدر جهیزیه خریدن کیف داره!!! البته نه واسه مامان و باباها! اینو که فکر نکنم وصف حال مامان و بابای من باشه چون بنده های خدا با جون و دل دارن برام خرید میکنن...
آرایشگاه و فیلمبردار و لباس عروس و ... هم سفارش داده شد...
فقط شدیدا منتظر بیستم اردیبهشتم...خدایا زود برسونش!! به سلامتی و دل خوش...
ببخشید اگه مدتی دیر به دیر بهتون سر میزنم...اما شما منو از یاد نبرید و برام خیلییییییییی دعا کنید...![]()
من هنوز مسافرتم...فردا برمیگردیم...اینجا یخ بندونه!
دیروز و امروز تا به حال بد نبوده...اما خب مهمونی مهمونی بازیه دیگه ، برخلاف اونچه که من دوست دارم! نه اینکه از مهمونی بدم بیاد ، نه ، فقط دوست ندارم هر روز هر روز می رفتیم جایی که خب بازم نشد!
تو اون روزی که خونه ی خواهری بلاگمو به روز کردم تو وبلاگ یکی از دوستان دیدم که منو به بازی شب یلدا دعوت کرده اما خب وقت نشد منم بازی رو انجام بدم و ضمن اینکه یادم نیست کدوم عزیز بود! میخواستم بگم حتما سر فرصت میام و همه چیو که راجع به من نمی دونید می نویسم!!![]()
فعلا با اجازه ...
خیلی وقته ننوشتم و این ننوشتن اجباری علیرغم اینکه خیلی حرف داشتم این چند روزه اعصابمو خورد کرده.
اول اینکه کامپیوترم یهویی داغون شد و معلوم نیست چشه و من با اینکه بدجور دلتنگشم اما به خاطر اینکه یکسره نشینم سرش و کمی هم درس بخونم نمیخوام تا اطلاع ثانوی تعمیرش کنم! الان هم اومدم خونه ی خواهری و دارم می نویسم و اونم یه ریز داره بهم غر میزنه...البته نمی دونه من وبلاگ دارم و نمی خوام آدرس اینجا رو بدونه چون یه سری حرفاست دوست ندارم هیچ کس جز خودمو آقاهه بدونه...
خلاصه بگم که بالاخره بعد از درگرفتن جنگ جهانی سوم بین من و مامان ، موفق شدم که رضایتشو به زور جلب کنم تا با آقاهه برم شهرستان پیش خانوادش!
بگذریم از اینکه چقدر حال منو مامان بد شد و تا چند روز ازم ناراحت بود...جمعه صبح زود پرواز داریم و یکشنبه هم برمیگردیم...نمیدونیم این همه جدال برای این سه روز لازم بود یا نه اما مهم با هم بودنمونه که مطمئنم خوش بهمون میگذره!![]()
اگه از میهن بلاگ کوچ کردم به خاطر این بود که نه می تونستم عکس تو بلاگ بذارم ضمن اینکه پست مطلب هم مشکل داشت.
راستی ، دیشب ما رفتیم تئاتر « اکبر آقا آکتور تیاتر » ، اگه دوست داشتیدبرید...هم خنده داره هم از هنرمندی اکبر عبدی لذت می برید...البته بگم که ۴ ساعت کامله...امروز صبح که آقاهه چشماش قیلی ویلی می رفت طفلکی چون شب ۲ خوابیده بود!![]()
اگه تونستم از خونه ی آقاهه اینا بازم آپدیت می کنم...دعا کنید برای هم برای ما هم...![]()
--------------------
راستی ، اینم عکس انگشتری که آقاهه هدیه تولد بهم داد با دوربینی که خریدیم عکس گرفتیم!!!!![]()