| X Close | ||
خیلی وقته ننوشتم و این ننوشتن اجباری علیرغم اینکه خیلی حرف داشتم این چند روزه اعصابمو خورد کرده.
اول اینکه کامپیوترم یهویی داغون شد و معلوم نیست چشه و من با اینکه بدجور دلتنگشم اما به خاطر اینکه یکسره نشینم سرش و کمی هم درس بخونم نمیخوام تا اطلاع ثانوی تعمیرش کنم! الان هم اومدم خونه ی خواهری و دارم می نویسم و اونم یه ریز داره بهم غر میزنه...البته نمی دونه من وبلاگ دارم و نمی خوام آدرس اینجا رو بدونه چون یه سری حرفاست دوست ندارم هیچ کس جز خودمو آقاهه بدونه...
خلاصه بگم که بالاخره بعد از درگرفتن جنگ جهانی سوم بین من و مامان ، موفق شدم که رضایتشو به زور جلب کنم تا با آقاهه برم شهرستان پیش خانوادش!
بگذریم از اینکه چقدر حال منو مامان بد شد و تا چند روز ازم ناراحت بود...جمعه صبح زود پرواز داریم و یکشنبه هم برمیگردیم...نمیدونیم این همه جدال برای این سه روز لازم بود یا نه اما مهم با هم بودنمونه که مطمئنم خوش بهمون میگذره!![]()
اگه از میهن بلاگ کوچ کردم به خاطر این بود که نه می تونستم عکس تو بلاگ بذارم ضمن اینکه پست مطلب هم مشکل داشت.
راستی ، دیشب ما رفتیم تئاتر « اکبر آقا آکتور تیاتر » ، اگه دوست داشتیدبرید...هم خنده داره هم از هنرمندی اکبر عبدی لذت می برید...البته بگم که ۴ ساعت کامله...امروز صبح که آقاهه چشماش قیلی ویلی می رفت طفلکی چون شب ۲ خوابیده بود!![]()
اگه تونستم از خونه ی آقاهه اینا بازم آپدیت می کنم...دعا کنید برای هم برای ما هم...![]()
--------------------
راستی ، اینم عکس انگشتری که آقاهه هدیه تولد بهم داد با دوربینی که خریدیم عکس گرفتیم!!!!![]()