كوچه باغ عشق ما

خاطرات من و آقاهه!


اين چند روز...
اين روزا سخت مشغولم...نه فقط خونه داري بلكه يه كار برام جور شده كه اونم تو خونه است! از اين بابت خوشحالم اما خب ميگم كه سرم بدجوري مشغوله...smilieضمنا يه اتفاق ديگه هم هست و اونم اينه كه من چون يه تيپ آدمي هستم كه مدام برگشت به گذشته مي كنم از اينكه همه چي تموم شد يه ذره مودم فلته! يعني كمي ابري ام!smilie البته خدا رو شكر مي كنم كه همه چيز به خوبي برگزار شد اما خب بعد از عروسي دلم به ماه عسل خوش بود و ماه عسل كه تموم شد دلم به سفر هفته ي ديگمون خوشه! از حالا دارم فكر مي كنم سفر كه تموم شد دلم به چي خوش باشه؟! نگيد كه خيلي رو دارم نه ، مدلم اينجوريه! هميشه اينطوري بودم!يه سري از عكسامونو كه با دوربين خودمون از جشن و پاتختي گرفته بودم ريختم رو سي دي و دادم چاپ كردن...حدود 100 تا ميشه...با همه ي مهمونا...وقتي نگاهشون مي كنم دلم ميگيره...انگار همين ديروز بود كه داشتم تو اينترنت دنبال لباس مي گشتم...وااااي نزديك 1000 مدل داشتم و نمي دونستم كدومو انتخاب كنم! يادش بخير...يادش بخير...داريم خاطره ميشيما...smilie

يه اتفاق شب عروسي ما افتاد كه يادم رفت بنويسم! البته خب چون اينجا دفترچه ي خاطراتم هم محسوب ميشه دوست دارم بنويسمش...شب كه همه رفتن به كمك آقاهه ي مهربون مشغول عمليات در آوردن سنجاق از كله ي مبارك من شديم! خيلي طول كشيد چون واقعا بدجوري رفته بود توي كلم!بعدش كلي با هم حرف زديم از اينكه همه چي تموم شد و ما ديگه رسما تو خونه ي خودمونيم اظهار خشنودي شديد كرديم!smilie از شدت خستگي بيهوش شديم و نيمه هاي شب بود كه من ديدم درد پشت قلبم و دست چپم داره امونمو مي بره....smilieاول به روي خودم نياوردم اما ديدم حدود يه ساعتيه كه اذيتم مي كنه و ديگه ناله هام دست خودم نبود و آقاهه هم پا شد...يه كم برام عرق نعنا داغ كرد با نبات و يه ذره پشتمو ماسا‍ژ داد اما ديدم نه ، انگاه داره قفسه ي سينمم درد مي كنه و حالت تهوع بدي هم داشتم...آقاهه به زور گفت پاشو بريم بيمارستان...( شانسي كه ما آورديم اينه كه روبه روي كوچمون بيمارستانه) خلاصه رفتيم بيمارستان و دكتر بلافاصله گفت نوار قلب...دلم همش واسه آقاهه مي سوخت و هي دعا مي كردم كه خدايا نكنه من بميرم و آقاهه شب عروسي غمگين و داغدار بشه! smilieهي دعا ميكردم...دكتر نوارو ديد گفت مشكلي نداره...فشار خونمم خوب بود...گفت فشارهاي عصبي زيادي رو تحمل كردي؟! منم كه ديدم راست ميگه نسخه رو گرفتيم و با هم راه افتاديم سمت خونه! اينم اندر احوالات شب عروسي ما...

دارم خودمو با اوضاع مطابقت میدم...دوشنبه تولد آقاهه است...میام و براتون مفصل می نویسمsmilie

?سيندخت | شنبه, خرداد 5, 1386 | پیوند