| X Close | ||
يه اتفاق شب عروسي ما افتاد كه يادم رفت بنويسم! البته خب چون اينجا دفترچه ي خاطراتم هم محسوب ميشه دوست دارم بنويسمش...شب كه همه رفتن به كمك آقاهه ي مهربون مشغول عمليات در آوردن سنجاق از كله ي مبارك من شديم! خيلي طول كشيد چون واقعا بدجوري رفته بود توي كلم!بعدش كلي با هم حرف زديم از اينكه همه چي تموم شد و ما ديگه رسما تو خونه ي خودمونيم اظهار خشنودي شديد كرديم!
از شدت خستگي بيهوش شديم و نيمه هاي شب بود كه من ديدم درد پشت قلبم و دست چپم داره امونمو مي بره....
اول به روي خودم نياوردم اما ديدم حدود يه ساعتيه كه اذيتم مي كنه و ديگه ناله هام دست خودم نبود و آقاهه هم پا شد...يه كم برام عرق نعنا داغ كرد با نبات و يه ذره پشتمو ماساژ داد اما ديدم نه ، انگاه داره قفسه ي سينمم درد مي كنه و حالت تهوع بدي هم داشتم...آقاهه به زور گفت پاشو بريم بيمارستان...( شانسي كه ما آورديم اينه كه روبه روي كوچمون بيمارستانه) خلاصه رفتيم بيمارستان و دكتر بلافاصله گفت نوار قلب...دلم همش واسه آقاهه مي سوخت و هي دعا مي كردم كه خدايا نكنه من بميرم و آقاهه شب عروسي غمگين و داغدار بشه!
هي دعا ميكردم...دكتر نوارو ديد گفت مشكلي نداره...فشار خونمم خوب بود...گفت فشارهاي عصبي زيادي رو تحمل كردي؟! منم كه ديدم راست ميگه نسخه رو گرفتيم و با هم راه افتاديم سمت خونه! اينم اندر احوالات شب عروسي ما...