مي دونم كه اين روزاي منو خوب درك مي كنيد! از يه طرف استرس و اضطراب از يه طرف خوشحالي و از يه طرف فكري كه يكي دو ماهيه تو كله ام هي چرخ مي زنه…اونم اينكه من دختر خوبي براي مامان بابام نبودم! نمي دونم تا چه حد دارم درست مي گم يا اصلا نمي دونم از اين حرف من چه برداشتي مي كنيد ولي واقعيتيه از نظر خودم…تو اين 23 سال هيچ وقت نشد كه مامان و بابا كوچكترين دستوري به من بدن…نه تنها من ، خواهري هم همينطور…هيچ وقت نشد كه من تو خونه آشپزي كنم…ظرف بشورم…جارو كنم! مخصوصا اين 10 سال اخير كه همه ي اين كارا رو يه خانومي كه هر روز مياد خونمون انجام ميده…هيچ وقت نشد به اختيار و اراده و علاقه ي خودم برم يه سيني چاي بريزم و براي مامان و باباي گلم بيارم…هيچ وقت…اونا هم هيچ وقت از من نخواستن…حتي اكثر اوقات بابا هم اين كارو انجام داد ولي من…يه جورايي احساس مي كنم براشون كم گذاشتم…البته وظيفه ي دختري فقط به اينا نيست ولي خب من اين مواردو اصلا رعايت نكردم…اصلا…فقط يكي دو باري كه غذا پختم موقعي بود كه مامان ديسك كمرش گرفته بود و خواهري و بابا هم سر كار بودن! اونم فقط يكي دو بار! بعدش بابا اينكارو مي كرد و يه چند روزم عمه ام اومد كمك! همين!دلم مي خواد رفتم تو خونه ي خودم بتونم از خجالتشون در بيام…شوهر خواهري يه چيزي رو خيلي قشنگ ميگه…اون روز به بابا اينا مي گفت آقا اگه من جاي شما بودم نمي تونستم تحمل كنم كه دختراتون كوچكترين كاري براتون تو خونه ي پدري نكردن و اونوقت تو خونه ي همسر كدبانوگري مي كنن! و الحق و الانصاف خواهري آشپزيش نمونس…با اينكه اصلا تو خونه ي بابايي هيچ غذايي نمي پخت! دوست دارم واسه مامان مخصوصا كم نذارم از اين به بعد چون مامان من خيلي زحمت كشه…اينو چون مادرمه نمي گم…چون واقعا اين طوره…چون براي هر وعده ي غذايي چند جور غذا مي پزه كه به ذائقه ي همه خوش بياد…مامان بزرگ يه چيز بابابزرگ يه چيز…من و بابا هم…فقط خودشه كه هيچ وقت به ميل خودش كار نداره…هزار و يك درد هم داره…به خدا خجالت مي كشم اينا رو مي نويسم…خدا منو ببخشه
از اينا گذشته ، لباسمو رفتم پرو ... اونم با چه مصيبتي...قرار ما 15 فروردين بود كه خب افتاد 16 و بعدش هم 17 ! اونم ساعت 3...بعدازظهر جمعه پا شديم همگي رفتيم اونوقت مي بينيم مزون بسته است! داشتم مي تركيدم از عصبانيت!سريع زنگ زدم به موبايلي كه يه روز اتفاقي ازشون داشتم! و شروع كردم به داد و بيداد! آخه به من گفته بود 3 اونجا باش و من يه ربع به 3 رفته بودم و تازه مي گفت دير اومدي خب...منم دارم مي رم خنچه عقد بچينم! خلاصه داد و هوارم نتيجه داد و يه ربع بعد اومدن! لباسمو پوشيدم و الحق كه عالي شده بود...عين خود ژورنال...فقط هنوز كاراي دستش انجام نشده بود و اندازه اش فوق العاده بود...خدا رو شكر چاق نشده بودم! ديگه هم پرو ندارم تا روزي كه تحويلش بگيرم...
رفتيم پرده هم سفارش داديم...چقدر قيمت پرده گرون شده...تازه به نسبت قبل از عيد خيلي ارزون شده بود ولي با اين همه بازم گرونه...يواش يواش بايد خونه رو آب و جارو كنيم و وسايل رو به ترتيب بچينيم چون 7 ارديبهشت مي خوايم مهموني جهازبرون بگيريم...از همه ي شما دوستاي گلم كه بهم سر مي زنيد ممنونم...مرسي كه استرسمو سعي داريد كم كنيد و نصيحتم مي كنيد...در مورد مسائل مادرشوهري و جاري و ... هم دارم تلاش مي كنم بتونم عادي باشم! راستي كارتامونم سفارش داديم...
برای خیلی از دوستان مخصوصا اونا که تو پرشین بلاگن نمی دونم چرا نمی تونم کامنت بذارم!
?سيندخت | دوشنبه, فروردين 20, 1386 |
پیوند