| X Close | ||
سلاااااااام دوستاي ناز و گل و ماهم!![]()
هر چند كه بهم سر نمي زنيد اما خب دوستتون دارم ديگه ! چون اگه نبوديد و منم اينجا نبودم خيلي حرفا رو دلم مي موند ضمن اينكه از صحبتهاتون تو وبلاگاتون خيلي تجربيات كسب كردم!
اين روزا ديگه واقعا دل تو دلم نيست! اگه تا قبل از عيد و قبل تر از اون اينجوري بودم الان ديگه بيشتر اينطوريم!! به حرف زدنم هم ايراد نگيريد! چون خيلي قاطي ام! بابا مثل اينكه يه ماه و 5 روز ديگه عروسيمه ها!![]()
خب جونم براتون بگه كه تو اين مدت چي شد و چه خبرا بود...
اول از همه كه روز عيد رو همه كنار هم بوديم و شبش پرواز داشتيم به مشهد و بعدشم هتل و خستگي شديد...آقاهه وقتي رسيديم هتل طبق قرار قبليمون كه عيد رو پيش خانوادش نبوده يه راست رفت محل اقامت خانوادش...صبح اون روز يه حموم جنگي رفتم و منتظر آقاهه موندم تا بگه كه مامانش اينا كي مي رن آرايشگاه...البته اينم بگم كه خب من و خواهري از تهران يه وقت براي آرايشگاه گرفته بوديم اما وقتي مامان آقاهه با من تماس گرفت و گفت كه خواهر آقاهه مي خواد بره يه آرايشگاه نزديك تالار و ازم پرسيد كه برام وقت بگيره يا نه ، ديگه گفتم اينجوري بهتره كه با هم باشيم...اما وقتي صبح جشن فهميدم مامان عروس و اهل و عيال هستن پشيمون شدم و قرار شد همون جايي بريم كه خودمون مشخص كرده بوديم...![]()
بگذريم از استرسايي كه آقاهه ي هميشه عجول من به من وارد كرد كه سر ساعت 2:45 تو تالار باشم و از اين حرفا...خانوم آرايشگر هم كه ماشاالله قربونش برم زد زير همه ي حرفاش! تو تهران يه نرخ به من گفته بود كه به نظرم مناسب بود اما يهو يه چيزي گفت حدود سه برابر اون قبلي!
منم اصلا دلم نمي خواست اينقدر خرج كنم...خلاصه ديگه نميشد كاري كرد چون وقت نبود و ما هم از اينجا رونده از اونجا مونده ميشديم توي شهر غريب...
ولي خدا وكيلي يه آرايش عربي برام كرد كه بزنم به تخته خيلي ماه شده بودم!!!( چه از خود متشكر )
اما بي تعارف ميگم خودم كه از خودم خيلي خوشم اومده بود مخصوصا اينكه اولين بار بود اين نوع آرايشو داشتم و خب معمولا بگير نگير داره و به بعضيا مياد و به بعضي نه...هي دلم مي خواست از خودم عكس بگيرم و حيف كه خواهري مشغول بود...
تو خوش و بش بوديم كه فهميدم بابابزرگم تو تهران حالش بده و با توجه به سابقه ي سكته اي كه داشته يهو من و خواهري داشتيم پس مي افتاديم...
حالا طفلي خواهري كه يه ساعت بوده مي دونسته اما چون اتاقامون با هم فرق داشته نخواسته بود به من بگه...ديگه داشتم از اضطراب مي مردم...
رفتيم سالن...
مامان آقاهه و خواهرش و خاله هاش بودن و مامان عروس...هيچ كس نيومده بود...
سرتونو درد نيارم مادر شوهر جان چنان جينگول مستون كرده بودن كه در برخورد اول نشناختمشون!
يهو شوك شدم!
حقم داشتم چون تو جشن ما يه سشوار ساده هم نداشتن و من هم به گمان اينكه بسيار مذهبي هستن انتظار ديگه اي نداشتم اما...برق سه فازي بود و پريد ديگه!!!!
از ساعت 3 تا 5:30 من تو مانتو و شال پيچيده شده بودم ! چون داماد به هواي عكس گرفتن بيرون نمي رفت...خلاصه...جشن هم تموم شد...اما با وحشت از حال بد بابابزرگ...
اونقد به موهام چسب زده بودن كه سنجاقا از توش در نميومد و به هزار زور و جيغ موهام آزاد شد و رفتم حموم...
فرداي اون يعني روز سوم عيد هم خانواده ي آقاهه يه سر اومدن هتل ديدن مامان باباي من...حتي نيم ساعت هم نبودن كه خب موجبات دلخوري خانواده ي منم شد...
نه تنها اين بلكه ما چون مهمونشون در اون شهر بوديم مامان بابا انتظار داشتن كه لااقل موقعي كه ما به مشهد رسيديم يه تماس تلفني مبني بر خوش آمد داشته باشن كه خب...نشد!!! به آقاهه هم گفتم و او هم پذيرفت...ولي خب متوجه شدم كه خانواده ي من كه تا چند وقت پيش از رعايت آداب و معاشرت از جانب خانواده ي آقاهه راضي بودن مدتيه كه احساس مي كنن همه چي به هوا سپرده شده و منم اينو كاملا قبول دارم...مخصوصا موقعي كه سال تحويل شد با مامان آقاهه كه صحبت كردم به من گفت از جانب من به مامان بابا تبريك بگو و بدجوري حالم گرفته شد چون مامان اينا پيش من بودن و آقاهه هم پيش ما بود يعني هي تلفن اينقد سخته؟!
نتونستم بذارم بگذره و همون موقع كه آقاهه با مامانش حرف مي زد بهش اشاره كردم و اونم خوشبختانه سريع گرفت و صحبت كردن! البته من اين موارد رو تو رفتار باباي آقاهه نمي بينم چون بابا مثل قبل هستن و من هم روز به روز بيشتر دوستشون دارم...و تازه دارم به اين مساله كه ميگن عروس پدر شوهرو دوست داره و بالعكس پي مي برم...![]()
خلاصه از وقتي اومديم تهران بابابزرگ رفت بيمارستان و شب و روز گريه...مخصوصا من و آقاهه كه يه ماه ديگه عروسيمونه...الحمدالله كه بهتره...دعا كنيد شما هم...
يه انتظار ديگه كه داشتم اين بود كه مامان آقاهه از طريق پسرشون فهيمده بودن چقد حالا بابابزرگ من وخيمه اما دريغ از يه احوال پرسي ساده حتي از من! نمي دونم اينا رو چي تعبير كنم...فقط دارن همين جور تو دلم ميشينن...![]()
در مورد خرج و مخارج عقد برادر آقاهه هم ، آقاهه ميگفت از ما كمتر بوده و فلان و بهمان...حتي قيمت سرويس و حلقه رو هم يه چيزي نزديك به ما گفت...اما خب اون چيزي كه من ديدم يه 500 تومني شايد هم بيشتر فرق داشت كه وقتي بحث شد و به آقاهه گفتم اون هي مي گفت كه ما چيزايي خريديم كه اونا نخريدن و از اين حرفا...هر چند در مجموع هر كاري كنن بازم بيشتر از ما خرج شده ولي ترجيح دادم ديگه بحثو ادامه ندم...چون جايز نمي بينم ديگه سر اين مسائل ناراحتي بينمون پيش بياد...ولي خب شماها همه زنيد و مي دونيد كه خريد عروسي يه باره و همين يه باره كه همه جوره تو دل آدم مي مونه...
حالا هر چقد آقاهه بگه خودم برات جبران مي كنم...( ممنون عزيزم)![]()
فردا وقت پرو لباسمه...استرس بدي دارم...مي ترسم مثل مدل در نياورده باشه...
دعا كنيد خوب شده باشه چون لباس خيلي اهميت داره همون جور كه لباس نامزديم عالي شد و همه به به و چه چه مي كردن و هنوز هم مي كنن...
امروزم قرار بود مبل و تخت و كمدمو بيارن...اما خب اين مسائل بيماري بابابزرگ باعث شد كه تماس بگيريم بگيم ده روز ديگه چون خونه تميزي مي خواد و خيلي كار داره كه بايد قبل از ورود وسايل انجام بشه...دل تو دلم نيست...
ماه عسلمونم قراره بريم شيراز كه خواهري گلم هديه عروسيمون مي كنه و من واقعا ممنونشم...
چون ارديبهشت فصل شيرازه ما اين شهرو انتخاب كرديم...
براي همه ي كسايي كه در وضع و حال منن دعا كنيد...فقط از خدا آرامش مي خوام تا اين يه ماه و خورده اي هم بياد و بره به سلامتي و بار استرس من برداشته بشه...
تنهام نذاريد...![]()
بووووووووس....