كوچه باغ عشق ما

خاطرات من و آقاهه!


...

اول از همه بگم كه با همتون قهرم...smilieبي وفاييد...سر كه بهم نمي زنيد هيچ اين بار لااقل راهنمايي رو كه ازتون خواسته بودم مي خونديد و يه نظري مي داديد...اين چند وقت با كنكور ارشد دادن سپري شد...كنكوري كه اصلا نخونده بودم اما به نظرم بد نبود! شايد هم چون هيچي بلد نبودم خيال مي كنم بد نيود چون اونايي كه خونده بودن مي گفتن خيلي سخت بوده...اين مدت يه ناراحتي ديگه برام به وجود اومد كه باعث شد با آقاهه بحثمون يشه...البته مثل هميشه يكي دو ساعت بيشتر طول نكشيد اما خب...هنوز ناراحتم!( آقاهه نخونه!)smilieجريان از اين قراره كه من هميشه برايم جالب بود كه برادر آقاهه و خانومي كه مي خوان با هم ازدواج كنن چه جوري مي خوان برن خريد؟! چون خانواده ي آقاهه شهرستانن و همگي كارمند و نمي تونن بيان و براي ما هم نتونستن و خانواده ي اون خانوم هم مشهدن! زوج جوان هم تهران درس مي خونن! هميشه آقاهه در جواب من مي گفت كه مامانش اينا زودتر ميرن مشهد و قبل از مراسم ( دوم فروردين ) مي خرن...تا اينكه چهارشنبه شب بود با هم رفته بوديم شام بيرون كه من بهش گفتم خدا به داد مامانت اينا برسه طلا گرون شده كه آقاهه گفت سرويس و حلقشونو خريدن! من يهو برق سه فاز از سرم پريد!smilie چون من و آقاهه از لحظه به لحظه ي هم خبر داريم و اونم هيچي رو از من پنهون نمي كنه...گفتم كي؟ گفت نمي دونم...گفتم چرا به من نگفتي گفت يادم رفت به خدا...گفتم چند شد گفت حدود يه تومن...( آقاهه ي عزيزم مي دونم كه اينجا رو مي خوني اما نمي دونم واسه اينكه من ناراحت نشم اين قيمتو گفتي يا اينكه واقعيت داشت كه البته بعيد مي دونم! اينقد شده باشه!) اما علت اصلي برق از كله ي مبارك پريدن اين نبود بلكه اين بود كه چطور يكي به ما كه مثلا بزرگتر اينها هستيم و مثلا اينجانب عروس بزرگ اين خانواده مي باشم و ضمن اينكه دوتاي اين افراد كسي رو در اين شهر نداشتن تعارفي بر حسب احترام هم نكرد! همه جاي ايران رسمه و همه هم مي دونن كه خريد رفتن با تعدادي از نزديكان داماده و تعدادي هم عروس...به آقاهه گفتم و اونم بلافاصله گفت تو چقدر حساسي! گفتم نه به خدا اين واقعيته همه مي دونن...گفت من والله نمي دونستم گفتم كسي از تو كه مردي انتظار نداره بدوني بلكه همه ي زنا لااقل مي دونن...گفت قول مي دم اين دو تا اصلا نمي دونستن! گفتم مگه ميشه اون دختره ندونه؟! اصلا اون ندونه مادر تو نمي دونه؟! نبايد يه احترامي سر من مثلا مي ذاشتن و به كلام حتي مي گفتن كه من خيال كنم بابا كسي هستم تو اين خانواده؟! اين رنجش و كينه نمي اره؟ گفت من از جانب اونا عذرخواهي مي كنم و حتما هم انتقال ميدم...اما خب شما به من بگين خدا وكيلي حق ندارم از اين به حساب نيومدن ناراحت بشم؟ حالا بر فرض مامان آقاهه هفته اي دو بار زنگ بزنه به موبايلم و حال منو بپرسه وقتي من اينجور جاها احساس وجود نكنم به نظر شما فايده داره؟smilie اگه همه تو یه شهر بودیم شاید درصد ناراحتیم کمتر بود اما اینجا جاییه که فقط ما بودیم و که البته یعنی نبودیم!!

همين دو ماه پيش سر مساله ي جشن برادر آقاهه يه بحث بد بين من و مادر آقاهه در گرفت كه اصلا انتظارشو نداشتم...چون ما خدا رو شكر با هم خيلي خوب بوديم و البته الان هم هستيم...اما موضوع اين بود كه خانواده ي آقاهه مي خوان از 23 اسفند برن مشهد و اصرار داشتن كه آقاهه هم از همون موقع بره...اونم گفت بايد با خانومم بيام كه گفتن خب با هم بياين اونم گفت مگه ميشه؟! و راست مي گفت ما براي يه سفر دو روزه به شهر آقاهه به به بيمارستان كشي و دو سه هفته گريه زاري تونستيم رضايت مامان بابامو جلب كنيم چون فرهنگ ما اين اجازه رو در دوران عقد نمي ده...اما مادر آقاهه زير بار نمي رفت و ميگفت تو بايد بياي و از اين حرفا...در صورتي كه هيچ كاري نبود براي انجام...حالا چرا؟ چون برادر بزرگتره ...! تموم حرف منم اينه كه اگه بزرگتري اونجا حساب بود پس چرا اينجا هيچ كسی نخواست بزرگتري اينا رو همراهي كنه!؟smilie نمي تونم هيچ جوري اين ناراحتي رو از دلم بيرون كنم...من كينه اي نيستم اما به احترام گذاشتن در مسائلي اينچنيني خيلي مقيدم...خيلي خيلي خيلي زياد...حالا به آقاهه گفتم كه وقتي اينا تو اين شهر كسي رو ندارن پس بعد از اين هم دليلي  نداره مثل مساله ي جشنشون كه اون بحث و جدلا پيش بياد ما از اين برنامه ها داشته باشيم..آقاهه هم تا اين حرفا وسط مياد خيال مي كنه من مي خوام از خانواده اش ببره...و...باقيش هم كه ديگه معلومه...ناراحتم...ناراحتم از اينكه من و آقاهه با هم اصلا مشكلي نداریم و علت عمده ي جر و بحثامون هم اطرافيانن و مخصوصا تعصبي كه آقاهه رو خانوادش داره...البته خب منم دارم و همه دارن اما آقاهه يه لحظه فكر نمي كنه ببينه اونكه داره حرف مي زنه منم به قول خودش همه ي زندگيش! يهو از كوره در ميره و اصلا منظوري ديگه از حرفاي من برداشت مي كنه...خلاصه بحث ما خيلي زود تموم شد اما بازم ميگم كه هنوز ناراحتم و مي ترسم از روزي كه اين موارد روي هم تو دلم بمونه و كينه بشه...مي ترسم...منظورم از آقاهه نيستا!بيستم همين ماه سالگرد بله برون ماست...باورم نميشه چه زود گذشت...روزي بود كه حالم اونقد بد بود كه حاضر نيستم دوباره تاريخ به عقب برگرده...smilieانشاالله ميام و مي نويسم در مورد اون روز... 


?سيندخت | دوشنبه, اسفند 14, 1385 | پیوند