| X Close | ||
امروز هم اومدم خونه ی خواهری! همش اینجام این روزا...چشمتون روز بد نبینه هفته ی پیش خیلی آخر هفته ی بدی برای من بود...از سه شنبه بعدازظهر که با خواهری رفتیم پاساژ ونک و بازار ونک و پالتو و مانتو خریدیم و کلی هم پاستیل خوردیم!( راستی یادتون باشه تا حراج تموم نشده حتما یه سری بزنید ) به محض رسیدن به خونه چنان حالم بد شد که فقط خدا می دونه...معده درد همراه با حالت تهوع و از فردای اون هم تب بالای ۳۹...همه ی اینا به کنار ، حتی سرمی که به دستم وصل بود هم به کنار ، فقط بی قراری وحشتناکی که داشتم اذیت کننده بود...خدا رو شکر که تموم شد و رفت و الان خوبم!![]()
خیلی خوشحالم که امروز وارد اسفند شدیم...طاقتم دیگه داره سر میاد! علاوه بر این روزشماری که بالای بلاگمه توی دفترچه یادداشتم هم چوب خط زدم! دیشب به آقاهه گفتم ۸۰ و خورده ای روز مونده و اونم یهو رفت تو فاز دپرسی! گفتم خوب ۲ ماه و بیست روز کم ِ کم هست دیگه که گفت آخه من به ماه فکر کرده بودم برام آسون بود به روز که نگاه می کنی خیلیییه!!الهیییییی! خلاصه فکر نکنید ما عروس دوماد لوس و پررویی هستیما! آخه چون کارامونو از ۲ ماه پیش کردیم سختمونه هی منتظر بمونیم!![]()
بانک ملت هم قبول نشدم! جمعه آزمون بانک صادراته...امیدوارم خدا بخواد و بشه...شما هم دعا کنید و اگه دور و برتون کار مناسبی برای یه خانومه فارغ التحصیل رشته ی حقوق دیدید نظر لطفی بنمایید!!! ببخشیدا!