| X Close | ||
خيلي وقته ننوشتم اما خب به همتون سر ميزدم...
خوبيد؟خوشيد؟ سلامتيد؟
توي اين مدت ما يه سفر رفتيم شهرستان پيش خانواده ي آقاهه و پاگشايي داشتيم مرتب...يه جورايي خسته هم شدما اما خب جو خوب بود ...
راستي يادم رفت از تولد آقاهه بگم كه براش برگزار كردم! مامان و بابا و خواهري اينا رو هم دعوت كردم و خلاصه يه چند جور غذا و از اين حرفا...كيك هم گرفته بودم با 23 تا شمع! از اينا كه هي فوت مي كني خاموش نميشه!بعدش هم كل خونه رو بادكنكاي قلبيه رنگي زدم! براي آقاهه ي گلمم يه سري كتاياي كامل صدق هدايتو گرفتم كه شديدا نياز داشت...خيلي خسته شدم اما شب خوبي بود...انشاالله كه عزيز دلم 120 ساله بشه...
چند روزم مامان اينا رفته بودن مسافرت و براي اولين بار منو تنها گذاشته بودن! خوب سخت بود...دلم مي گرفت هر چند مرتب در تماس بوديم...
مشغول كار هستم شديدا...
عكساي عروسيمونم گرفتيم...فوق العاده شدن...حيف كه نمي تونم بذارم ببينيد!
هواتونو دارم و به یادتونم...
راستی فکر کنم باید کوچ کنم به یه سایت دیگه! خودمم ناراحتم اما دلیلش اینه که سیستم آفتاب بلاگ بده...خیلی اذیت میشم تا یه نوشته رو بفرستم...قول بدید هر جا رفتم تنهام نذاریدا!
يه اتفاق شب عروسي ما افتاد كه يادم رفت بنويسم! البته خب چون اينجا دفترچه ي خاطراتم هم محسوب ميشه دوست دارم بنويسمش...شب كه همه رفتن به كمك آقاهه ي مهربون مشغول عمليات در آوردن سنجاق از كله ي مبارك من شديم! خيلي طول كشيد چون واقعا بدجوري رفته بود توي كلم!بعدش كلي با هم حرف زديم از اينكه همه چي تموم شد و ما ديگه رسما تو خونه ي خودمونيم اظهار خشنودي شديد كرديم!
از شدت خستگي بيهوش شديم و نيمه هاي شب بود كه من ديدم درد پشت قلبم و دست چپم داره امونمو مي بره....
اول به روي خودم نياوردم اما ديدم حدود يه ساعتيه كه اذيتم مي كنه و ديگه ناله هام دست خودم نبود و آقاهه هم پا شد...يه كم برام عرق نعنا داغ كرد با نبات و يه ذره پشتمو ماساژ داد اما ديدم نه ، انگاه داره قفسه ي سينمم درد مي كنه و حالت تهوع بدي هم داشتم...آقاهه به زور گفت پاشو بريم بيمارستان...( شانسي كه ما آورديم اينه كه روبه روي كوچمون بيمارستانه) خلاصه رفتيم بيمارستان و دكتر بلافاصله گفت نوار قلب...دلم همش واسه آقاهه مي سوخت و هي دعا مي كردم كه خدايا نكنه من بميرم و آقاهه شب عروسي غمگين و داغدار بشه!
هي دعا ميكردم...دكتر نوارو ديد گفت مشكلي نداره...فشار خونمم خوب بود...گفت فشارهاي عصبي زيادي رو تحمل كردي؟! منم كه ديدم راست ميگه نسخه رو گرفتيم و با هم راه افتاديم سمت خونه! اينم اندر احوالات شب عروسي ما...
سلااااااااام...من اوووووومدم!![]()
خوش اومدم؟!!![]()
وااااای بگم از این همه روز!! از روز عروسی که واقعا پدرم در اومد و کم مونده بود فقط اشک بریزم!
واسه چی؟! از خستگی ناشی از دویدنهای بسیار به خاطر فیلمبرداری و عکاسی! به خدا دیوونه شده بودیم...
از تو باغ دیگه می خواستیم برگردیم و نریم سالن...خدا می دونه فقط چقد حالم بد بود...مخصوصا اینکه لباسم هم بهم فشار می آورد و سنگین بود و...
خلاصه...تازه وقتی میری سالن همه ازت انتظار دارن!اینکه مرتب برقصی و لبخند بزنی!
بگذریم...هم کار آرایشگاه فوق العاده بود( به گواه همه...البته باید انتظارشو می داشتیم با این همه اسم و رسم!) هم لباس و سالن و غیره...
پاتختی هم که از ساعت ۳ شروع میشد واولین مهمونا خاله بودن و من هنوز با لباس راحتی نشسته بودم! واقعا حال نداشتم یعنی نا نداشتم به خاطر خستگی های دیروزش! اما خب یه جورایی سر هم بندی کردم و تازه همه خیال کردن رفتم آرایشگاه!![]()
از سفر بگم براتون...
عاااااالی...
۵ روز تو بهشت بودیم...![]()
شیراز شهر عشقه...من که واقعا خیلی دوستش دارم...با اینکه چهارمین بارم بود می رفتم اما انگار بار اول بود...
آقاهه ی ماهم باعث شد که خیلی به من خوش بگذره...دوستت دارم عزیزم...![]()
یه عالمه عکس گرفتیم...عسکای سفر فقط ۳۱۰ تا شد!!!
از روزی هم که اومدیم هر روز صبح تا بعد از ظهر خونه ی مامان اینام و عصرا میام خونه که شامی بپزم! اولین شامم هم قیمه پلو بود که آقاهه بسی تعریف نمودند! دیشب هم اسکرومبل گوشت درست کردم با سالاد و سوپ قارچ و اسنک ژامبون! خودم در مهارتم موندم! بزنم به تخته! یه چیزی بودم که نمی دونستم! همینه که امروز از ده تا پله پرت شدم پایین دیگه!
البته خلاصه براتون تعریف کردم میام انشاالله سر فرصت ریز به ریز براتون میگم ! البته اگه دوست داشته باشید!
۱۰ روز دیگه هم باز می ریم سفر پیش خانواده ی آقاهه...
برامون دعا کنید...
دوستتون دارم...وقت واسه نظر دادن کم دارم اما به همتون سر می زنم گلهای دوست داشتنی من...![]()
اینم عکسا:
آشپزخونه :
آشپزخونه :
مبلمان :
دکور :
اتاق خواب :
میز آرایش :
بدجوری سرم شلوغه...
این هفته مهمونی جهازبرون داریم و سخت مشغول چیدمان!
سر مبل و تختها هم پدرمون در اومد تا این بدقولای یافت آباد آوردن!
اگه براتون نظر نمیذارم بدونید که مطلباتونو می خونم و وقت ندارم...
حتما از خونه عکس می گیرم و می ذارم اینجا...
دعا کنید...دوستتون دارم.
راستي كارتامونم سفارش داديم...
برای خیلی از دوستان مخصوصا اونا که تو پرشین بلاگن نمی دونم چرا نمی تونم کامنت بذارم!
سلاااااااام دوستاي ناز و گل و ماهم!![]()
هر چند كه بهم سر نمي زنيد اما خب دوستتون دارم ديگه ! چون اگه نبوديد و منم اينجا نبودم خيلي حرفا رو دلم مي موند ضمن اينكه از صحبتهاتون تو وبلاگاتون خيلي تجربيات كسب كردم!
اين روزا ديگه واقعا دل تو دلم نيست! اگه تا قبل از عيد و قبل تر از اون اينجوري بودم الان ديگه بيشتر اينطوريم!! به حرف زدنم هم ايراد نگيريد! چون خيلي قاطي ام! بابا مثل اينكه يه ماه و 5 روز ديگه عروسيمه ها!![]()
خب جونم براتون بگه كه تو اين مدت چي شد و چه خبرا بود...
اول از همه كه روز عيد رو همه كنار هم بوديم و شبش پرواز داشتيم به مشهد و بعدشم هتل و خستگي شديد...آقاهه وقتي رسيديم هتل طبق قرار قبليمون كه عيد رو پيش خانوادش نبوده يه راست رفت محل اقامت خانوادش...صبح اون روز يه حموم جنگي رفتم و منتظر آقاهه موندم تا بگه كه مامانش اينا كي مي رن آرايشگاه...البته اينم بگم كه خب من و خواهري از تهران يه وقت براي آرايشگاه گرفته بوديم اما وقتي مامان آقاهه با من تماس گرفت و گفت كه خواهر آقاهه مي خواد بره يه آرايشگاه نزديك تالار و ازم پرسيد كه برام وقت بگيره يا نه ، ديگه گفتم اينجوري بهتره كه با هم باشيم...اما وقتي صبح جشن فهميدم مامان عروس و اهل و عيال هستن پشيمون شدم و قرار شد همون جايي بريم كه خودمون مشخص كرده بوديم...![]()
بگذريم از استرسايي كه آقاهه ي هميشه عجول من به من وارد كرد كه سر ساعت 2:45 تو تالار باشم و از اين حرفا...خانوم آرايشگر هم كه ماشاالله قربونش برم زد زير همه ي حرفاش! تو تهران يه نرخ به من گفته بود كه به نظرم مناسب بود اما يهو يه چيزي گفت حدود سه برابر اون قبلي!
منم اصلا دلم نمي خواست اينقدر خرج كنم...خلاصه ديگه نميشد كاري كرد چون وقت نبود و ما هم از اينجا رونده از اونجا مونده ميشديم توي شهر غريب...
ولي خدا وكيلي يه آرايش عربي برام كرد كه بزنم به تخته خيلي ماه شده بودم!!!( چه از خود متشكر )
اما بي تعارف ميگم خودم كه از خودم خيلي خوشم اومده بود مخصوصا اينكه اولين بار بود اين نوع آرايشو داشتم و خب معمولا بگير نگير داره و به بعضيا مياد و به بعضي نه...هي دلم مي خواست از خودم عكس بگيرم و حيف كه خواهري مشغول بود...
تو خوش و بش بوديم كه فهميدم بابابزرگم تو تهران حالش بده و با توجه به سابقه ي سكته اي كه داشته يهو من و خواهري داشتيم پس مي افتاديم...
حالا طفلي خواهري كه يه ساعت بوده مي دونسته اما چون اتاقامون با هم فرق داشته نخواسته بود به من بگه...ديگه داشتم از اضطراب مي مردم...
رفتيم سالن...
مامان آقاهه و خواهرش و خاله هاش بودن و مامان عروس...هيچ كس نيومده بود...
سرتونو درد نيارم مادر شوهر جان چنان جينگول مستون كرده بودن كه در برخورد اول نشناختمشون!
يهو شوك شدم!
حقم داشتم چون تو جشن ما يه سشوار ساده هم نداشتن و من هم به گمان اينكه بسيار مذهبي هستن انتظار ديگه اي نداشتم اما...برق سه فازي بود و پريد ديگه!!!!
از ساعت 3 تا 5:30 من تو مانتو و شال پيچيده شده بودم ! چون داماد به هواي عكس گرفتن بيرون نمي رفت...خلاصه...جشن هم تموم شد...اما با وحشت از حال بد بابابزرگ...
اونقد به موهام چسب زده بودن كه سنجاقا از توش در نميومد و به هزار زور و جيغ موهام آزاد شد و رفتم حموم...
فرداي اون يعني روز سوم عيد هم خانواده ي آقاهه يه سر اومدن هتل ديدن مامان باباي من...حتي نيم ساعت هم نبودن كه خب موجبات دلخوري خانواده ي منم شد...
نه تنها اين بلكه ما چون مهمونشون در اون شهر بوديم مامان بابا انتظار داشتن كه لااقل موقعي كه ما به مشهد رسيديم يه تماس تلفني مبني بر خوش آمد داشته باشن كه خب...نشد!!! به آقاهه هم گفتم و او هم پذيرفت...ولي خب متوجه شدم كه خانواده ي من كه تا چند وقت پيش از رعايت آداب و معاشرت از جانب خانواده ي آقاهه راضي بودن مدتيه كه احساس مي كنن همه چي به هوا سپرده شده و منم اينو كاملا قبول دارم...مخصوصا موقعي كه سال تحويل شد با مامان آقاهه كه صحبت كردم به من گفت از جانب من به مامان بابا تبريك بگو و بدجوري حالم گرفته شد چون مامان اينا پيش من بودن و آقاهه هم پيش ما بود يعني هي تلفن اينقد سخته؟!
نتونستم بذارم بگذره و همون موقع كه آقاهه با مامانش حرف مي زد بهش اشاره كردم و اونم خوشبختانه سريع گرفت و صحبت كردن! البته من اين موارد رو تو رفتار باباي آقاهه نمي بينم چون بابا مثل قبل هستن و من هم روز به روز بيشتر دوستشون دارم...و تازه دارم به اين مساله كه ميگن عروس پدر شوهرو دوست داره و بالعكس پي مي برم...![]()
خلاصه از وقتي اومديم تهران بابابزرگ رفت بيمارستان و شب و روز گريه...مخصوصا من و آقاهه كه يه ماه ديگه عروسيمونه...الحمدالله كه بهتره...دعا كنيد شما هم...
يه انتظار ديگه كه داشتم اين بود كه مامان آقاهه از طريق پسرشون فهيمده بودن چقد حالا بابابزرگ من وخيمه اما دريغ از يه احوال پرسي ساده حتي از من! نمي دونم اينا رو چي تعبير كنم...فقط دارن همين جور تو دلم ميشينن...![]()
در مورد خرج و مخارج عقد برادر آقاهه هم ، آقاهه ميگفت از ما كمتر بوده و فلان و بهمان...حتي قيمت سرويس و حلقه رو هم يه چيزي نزديك به ما گفت...اما خب اون چيزي كه من ديدم يه 500 تومني شايد هم بيشتر فرق داشت كه وقتي بحث شد و به آقاهه گفتم اون هي مي گفت كه ما چيزايي خريديم كه اونا نخريدن و از اين حرفا...هر چند در مجموع هر كاري كنن بازم بيشتر از ما خرج شده ولي ترجيح دادم ديگه بحثو ادامه ندم...چون جايز نمي بينم ديگه سر اين مسائل ناراحتي بينمون پيش بياد...ولي خب شماها همه زنيد و مي دونيد كه خريد عروسي يه باره و همين يه باره كه همه جوره تو دل آدم مي مونه...
حالا هر چقد آقاهه بگه خودم برات جبران مي كنم...( ممنون عزيزم)![]()
فردا وقت پرو لباسمه...استرس بدي دارم...مي ترسم مثل مدل در نياورده باشه...
دعا كنيد خوب شده باشه چون لباس خيلي اهميت داره همون جور كه لباس نامزديم عالي شد و همه به به و چه چه مي كردن و هنوز هم مي كنن...
امروزم قرار بود مبل و تخت و كمدمو بيارن...اما خب اين مسائل بيماري بابابزرگ باعث شد كه تماس بگيريم بگيم ده روز ديگه چون خونه تميزي مي خواد و خيلي كار داره كه بايد قبل از ورود وسايل انجام بشه...دل تو دلم نيست...
ماه عسلمونم قراره بريم شيراز كه خواهري گلم هديه عروسيمون مي كنه و من واقعا ممنونشم...
چون ارديبهشت فصل شيرازه ما اين شهرو انتخاب كرديم...
براي همه ي كسايي كه در وضع و حال منن دعا كنيد...فقط از خدا آرامش مي خوام تا اين يه ماه و خورده اي هم بياد و بره به سلامتي و بار استرس من برداشته بشه...
تنهام نذاريد...![]()
بووووووووس....
نظراتتونو خوندم و واقعا ممنونم...
اينكه من آدم حساسي هستم رو كاملا قبول دارم اما تا چند ماه پيش اينقدرها هم حساسيتم بالا نبود...بهتره بگم اصلا اينجوري كه الان نگاهم رو به قضاياست نبودم...خودمم ناراحتم...دوست دارم برگردم به همون حس و حال قبل...منتها مقصر خودم نيستم...يعني اون چيزي كه اين حس رو در من تقويت مي كنه خودم نيستم ؛ كسي ديگه هم نيست! فقط يه سري اتفاقه كه ميتونم بگم 360 درجه يا بيشتر از اونچه كه انتظارم بود افتاد!و همچنان داره مي افته! كاملا ذهن منو برعكس كرد...
آقاهه مي دونه كه من هيچ وقت تو اين يكسالي كه از عروس بودن من ميگذره نخواستم به معناي متداول كلمه " عروس " باشم...البته خدا وكيلي موردي هم نبود ولي خب يه سري انتظارات داشتم كه تا قبل از اومدن عروس جديد تونسته بودم يه سرپوشي بهشون بذارم چون فكر مي كردم اونجوري كه من عمل كردم تنها راه بوده و اونطوري كه با من رفتار شد هم تنها راه...به همين خاطر اصلا تو فكر نبودم...اما...وقتي با طي اين فاصله ي خيلي كوتاه ديدم كه مي شده كه جوري ديگه اي هم به خواسته هاي من نگاه بشه كلا تمام افكارم به هم ريخت...ذهنيتهام خراب شد...به معناي واقعي كلمه " داغون " شدم درون خودم...![]()
نمي دونم لازمه اينجا هم بگم يا نه اما ترجيح ميدم كه سكوت كنم...همون طور كه به آقاهه گفتم بهتره كه سكوت باشم و هيچ انتظاري نداشته باشم ، البته آقاهه با اين قسمت حرفام موافقه اما با اين قسمت كه " هر كسي كه انتظاري نداره طبيعتا نبايد انتظاري رو هم برآورده كنه " رو قبول نداره!
جمعه ناهار برادر آقاهه و خانوم آيندشونو دعوت كرديم ناهار به يه رستوران...قبلش هم يه زيارت امامزاده صالح و درآخر هم يه گشتي توي پارك ملت...اولين ديدار من و اون خانوم بود...نمي دونم بايد چي بگم...شايد اگه بازم حرفي بزنم به پاي حساسيتهام گذاشته بشه...اما من آدمي هستم كه زياد دلم مي خواد به آداب و معاشرت و اصول اجتماعي اهميت بدم تا كجا و چقدر موفق بودم نمي دونم اما خب به اين مسائل حتي اگه صد در صد هم نتونم عمل كنم اما اعتقاد 1000 در 1000 دارم! كلا نميتونم پشت سر كسي يه چيزي بگم و توي روش يه چيز ديگه...حالا با اين حساب بدونيد كه مادر آقاهه گفته سيندخت و اون خانوم دو تا شخصيت كاملا متضاد هستن! اين يعني چي؟! بازم من حساسم؟! يا طي يك شناخت اطرافيان به اين موضوع پي بردن؟راستش از همه ي اتفاقات و حرفاي اون روز بگذريم از اينكه به يكي بگي دو ماه ديگه هم عروسي ماست و اون دستاشو بكنه تو جيبشو ابروهاي تو همش هم دنيا رو برداره و جمله ي معمول و متداول " به سلامتي " يا " مبارك باشه " هم از هيچ دهني در نياد و هيچ گوشي هم نشنوه يه كم اعصاب آدمو خورد ميكنه ! نه؟!
------------------
يك سال پيش بود دقيقا...يكسال و يك روز پيش! روز شنبه...شب...از صبح كلاس داشتم...از سه روز قبل هم قرار شده بود اون شب بله برون ما باشه! البته اصلا نه به خوشي و رضايت! بلكه مامان خانوم هيچ طوري دوست نداشت اين اتفاق توي ماه صفر بيفته! من هم كه دو سال و خورده اي براي چنين روزي صبر كرده بودم ديگه حتي نمي تونستم 20 روز ديگه تحمل كنم...آقاهه هم همينطور...آخر سر يه روز از صبح تا شب قهر كردم رفتم خونه ي خواهري...براي اولين بار با خانوادم قهر كردم...مرتب تلفني بود كه خواهري مي زد و مامان بود كه حتي حاضر نبود جواب ما رو بده! نتيجه اينكه با وساطت خواهري و همسرش در انتهاي روز و نزديك فرداي اون روز قرار شد ما بگيم باشه ؛ تشريف بياريد! و صبح همه مطلع شدند...هيچ كس باور نمي كرد كه ما هم خودمون يهويي تصميم گرفتيم...همه خيال مي كردن ما همه ي حرفامونو زديم و دقيقه ي نود خبرشون كرديم! قرار شد به خاطر كوچيك بودن خونه ي ما مراسم خونه ي دايي بزرگه باشه...وظايف تقسيم شد...من بايد شيريني مي خريدم از هتل بزرگ فردوسي...از ساعت 7 صبح مثل يخ در بهشت شده بود...مي ترسيدم...خيلي زياد...مهريه رو به خواست خودم كم مشخص كرده بودم هر چند مامان مخالف بود...اون شرايطي رو هم كه هميشه تو فاميلمون مرسوم بود رو طي اين دو سال با خواهش و التماس و هزار تا قسم و آيه از مامان خواستم كه برداره...فقط خدا مي دونه كه چي كشيدم تا راضي شد...چون آقاهه گفته بود خانواده اش زير بار شرط و شروط نمي رن ( و هنوز كه هنوزه اين مساله هست كه تو دلم مونده و هيچ وقت بيرون نميره...).رفتم دانشگاه ...دوست جون دلداريم مي داد...ديدم نمي تونم دووم بيارم و سر كلاس پا شدم رفتم خونه...جعبه ي بزرگ شيريني رو دستام سنگيني مي كرد و بار اضطراب رو دلم...![]()
بگذريم از اضافه گويي...
شب بدي بود...اونقدر بد كه حاضر نيستم در قبال ميلياردها پول دوباره همون شب بشه!
هر چند آقاهه و خانوادش اصلا نفهميدن تو دل من چي ميگذره! چون موضوع اصلي و ناراحت كننده پشت پرده بود! دايي هام و مادربزرگ و ... كه وقتي رقم مهر منو شنيدن كفري شده بودن...وقتي ديدن شرط ها برداشته شده عصباني شده بودن و تو آشپزخونه داشتن با مامان بحث مي كردن...مي ترسيدم...خلاصه وقتي مامان آقاهه انگشترو دستم كرد نفس راحت كشيدم و وقتي رفتن تازه تونستم بفهمم كه آره هنوز زنده ام! اما هيچ كسي خوشحال نبود! همه خيال مي كردن به هم مي خوره...هيچ كس شاد نبود و من زار زار گريه مي كردم...از اينكه مامانم اخماش تو هم بود...تنها كسي كه فهميدم چقدر خوشحاله و صميمانه برام شاده خواهري بود...خواهري و همسرش...![]()
واااي به خدا يادم كه مي افته بازم حالم بد ميشه...
نمي تونم پنهون كنم كه تا وقتي كه توي ارديبهشت ماه يه خونه تو تهران و نزديك مامان واسه ما خريده شد قلبم مي زد كه نكنه به هم بخوره...آخه مگه عشقي كه دو سال و خورده اي ريشه كرده به همين راحتي ها ميشه كه خشك بشه؟!
از خدا ممنونم...از اينكه امروز يكسال از اون روز گذشته و خيلي اتفاقات خوب و قشنگ واسه ما افتاده...از اينكه هميشه همراهمون بوده...ازش ممنونم...مي خوام كه هميشه همراهمون باشه چون اونه كه بهترينا رو واسه ما مي خواد...خدا جون بوس...![]()
اول از همه بگم كه با همتون قهرم...
بي وفاييد...سر كه بهم نمي زنيد هيچ اين بار لااقل راهنمايي رو كه ازتون خواسته بودم مي خونديد و يه نظري مي داديد...اين چند وقت با كنكور ارشد دادن سپري شد...كنكوري كه اصلا نخونده بودم اما به نظرم بد نبود! شايد هم چون هيچي بلد نبودم خيال مي كنم بد نيود چون اونايي كه خونده بودن مي گفتن خيلي سخت بوده...اين مدت يه ناراحتي ديگه برام به وجود اومد كه باعث شد با آقاهه بحثمون يشه...البته مثل هميشه يكي دو ساعت بيشتر طول نكشيد اما خب...هنوز ناراحتم!( آقاهه نخونه!)
جريان از اين قراره كه من هميشه برايم جالب بود كه برادر آقاهه و خانومي كه مي خوان با هم ازدواج كنن چه جوري مي خوان برن خريد؟! چون خانواده ي آقاهه شهرستانن و همگي كارمند و نمي تونن بيان و براي ما هم نتونستن و خانواده ي اون خانوم هم مشهدن! زوج جوان هم تهران درس مي خونن! هميشه آقاهه در جواب من مي گفت كه مامانش اينا زودتر ميرن مشهد و قبل از مراسم ( دوم فروردين ) مي خرن...تا اينكه چهارشنبه شب بود با هم رفته بوديم شام بيرون كه من بهش گفتم خدا به داد مامانت اينا برسه طلا گرون شده كه آقاهه گفت سرويس و حلقشونو خريدن! من يهو برق سه فاز از سرم پريد!
چون من و آقاهه از لحظه به لحظه ي هم خبر داريم و اونم هيچي رو از من پنهون نمي كنه...گفتم كي؟ گفت نمي دونم...گفتم چرا به من نگفتي گفت يادم رفت به خدا...گفتم چند شد گفت حدود يه تومن...( آقاهه ي عزيزم مي دونم كه اينجا رو مي خوني اما نمي دونم واسه اينكه من ناراحت نشم اين قيمتو گفتي يا اينكه واقعيت داشت كه البته بعيد مي دونم! اينقد شده باشه!) اما علت اصلي برق از كله ي مبارك پريدن اين نبود بلكه اين بود كه چطور يكي به ما كه مثلا بزرگتر اينها هستيم و مثلا اينجانب عروس بزرگ اين خانواده مي باشم و ضمن اينكه دوتاي اين افراد كسي رو در اين شهر نداشتن تعارفي بر حسب احترام هم نكرد! همه جاي ايران رسمه و همه هم مي دونن كه خريد رفتن با تعدادي از نزديكان داماده و تعدادي هم عروس...به آقاهه گفتم و اونم بلافاصله گفت تو چقدر حساسي! گفتم نه به خدا اين واقعيته همه مي دونن...گفت من والله نمي دونستم گفتم كسي از تو كه مردي انتظار نداره بدوني بلكه همه ي زنا لااقل مي دونن...گفت قول مي دم اين دو تا اصلا نمي دونستن! گفتم مگه ميشه اون دختره ندونه؟! اصلا اون ندونه مادر تو نمي دونه؟! نبايد يه احترامي سر من مثلا مي ذاشتن و به كلام حتي مي گفتن كه من خيال كنم بابا كسي هستم تو اين خانواده؟! اين رنجش و كينه نمي اره؟ گفت من از جانب اونا عذرخواهي مي كنم و حتما هم انتقال ميدم...اما خب شما به من بگين خدا وكيلي حق ندارم از اين به حساب نيومدن ناراحت بشم؟ حالا بر فرض مامان آقاهه هفته اي دو بار زنگ بزنه به موبايلم و حال منو بپرسه وقتي من اينجور جاها احساس وجود نكنم به نظر شما فايده داره؟
اگه همه تو یه شهر بودیم شاید درصد ناراحتیم کمتر بود اما اینجا جاییه که فقط ما بودیم و که البته یعنی نبودیم!!
همين دو ماه پيش سر مساله ي جشن برادر آقاهه يه بحث بد بين من و مادر آقاهه در گرفت كه اصلا انتظارشو نداشتم...چون ما خدا رو شكر با هم خيلي خوب بوديم و البته الان هم هستيم...اما موضوع اين بود كه خانواده ي آقاهه مي خوان از 23 اسفند برن مشهد و اصرار داشتن كه آقاهه هم از همون موقع بره...اونم گفت بايد با خانومم بيام كه گفتن خب با هم بياين اونم گفت مگه ميشه؟! و راست مي گفت ما براي يه سفر دو روزه به شهر آقاهه به به بيمارستان كشي و دو سه هفته گريه زاري تونستيم رضايت مامان بابامو جلب كنيم چون فرهنگ ما اين اجازه رو در دوران عقد نمي ده...اما مادر آقاهه زير بار نمي رفت و ميگفت تو بايد بياي و از اين حرفا...در صورتي كه هيچ كاري نبود براي انجام...حالا چرا؟ چون برادر بزرگتره ...! تموم حرف منم اينه كه اگه بزرگتري اونجا حساب بود پس چرا اينجا هيچ كسی نخواست بزرگتري اينا رو همراهي كنه!؟
نمي تونم هيچ جوري اين ناراحتي رو از دلم بيرون كنم...من كينه اي نيستم اما به احترام گذاشتن در مسائلي اينچنيني خيلي مقيدم...خيلي خيلي خيلي زياد...حالا به آقاهه گفتم كه وقتي اينا تو اين شهر كسي رو ندارن پس بعد از اين هم دليلي نداره مثل مساله ي جشنشون كه اون بحث و جدلا پيش بياد ما از اين برنامه ها داشته باشيم..آقاهه هم تا اين حرفا وسط مياد خيال مي كنه من مي خوام از خانواده اش ببره...و...باقيش هم كه ديگه معلومه...ناراحتم...ناراحتم از اينكه من و آقاهه با هم اصلا مشكلي نداریم و علت عمده ي جر و بحثامون هم اطرافيانن و مخصوصا تعصبي كه آقاهه رو خانوادش داره...البته خب منم دارم و همه دارن اما آقاهه يه لحظه فكر نمي كنه ببينه اونكه داره حرف مي زنه منم به قول خودش همه ي زندگيش! يهو از كوره در ميره و اصلا منظوري ديگه از حرفاي من برداشت مي كنه...خلاصه بحث ما خيلي زود تموم شد اما بازم ميگم كه هنوز ناراحتم و مي ترسم از روزي كه اين موارد روي هم تو دلم بمونه و كينه بشه...مي ترسم...منظورم از آقاهه نيستا!بيستم همين ماه سالگرد بله برون ماست...باورم نميشه چه زود گذشت...روزي بود كه حالم اونقد بد بود كه حاضر نيستم دوباره تاريخ به عقب برگرده...
انشاالله ميام و مي نويسم در مورد اون روز...
امروز هم اومدم خونه ی خواهری! همش اینجام این روزا...چشمتون روز بد نبینه هفته ی پیش خیلی آخر هفته ی بدی برای من بود...از سه شنبه بعدازظهر که با خواهری رفتیم پاساژ ونک و بازار ونک و پالتو و مانتو خریدیم و کلی هم پاستیل خوردیم!( راستی یادتون باشه تا حراج تموم نشده حتما یه سری بزنید ) به محض رسیدن به خونه چنان حالم بد شد که فقط خدا می دونه...معده درد همراه با حالت تهوع و از فردای اون هم تب بالای ۳۹...همه ی اینا به کنار ، حتی سرمی که به دستم وصل بود هم به کنار ، فقط بی قراری وحشتناکی که داشتم اذیت کننده بود...خدا رو شکر که تموم شد و رفت و الان خوبم!![]()
خیلی خوشحالم که امروز وارد اسفند شدیم...طاقتم دیگه داره سر میاد! علاوه بر این روزشماری که بالای بلاگمه توی دفترچه یادداشتم هم چوب خط زدم! دیشب به آقاهه گفتم ۸۰ و خورده ای روز مونده و اونم یهو رفت تو فاز دپرسی! گفتم خوب ۲ ماه و بیست روز کم ِ کم هست دیگه که گفت آخه من به ماه فکر کرده بودم برام آسون بود به روز که نگاه می کنی خیلیییه!!الهیییییی! خلاصه فکر نکنید ما عروس دوماد لوس و پررویی هستیما! آخه چون کارامونو از ۲ ماه پیش کردیم سختمونه هی منتظر بمونیم!![]()
بانک ملت هم قبول نشدم! جمعه آزمون بانک صادراته...امیدوارم خدا بخواد و بشه...شما هم دعا کنید و اگه دور و برتون کار مناسبی برای یه خانومه فارغ التحصیل رشته ی حقوق دیدید نظر لطفی بنمایید!!! ببخشیدا!
این روزا زیاد تو فکر اینم که فردا تو خونه ی خودم که هستم چه کارایی انجام بدم! چه هنرنمایی هایی...چه کدبانو گریها و خانه داریها! با اینکه میل به استقلالم شدیدا قد علم کرده و همیشه هم میکنه ، اما به طور خیلی زیادی علاقه مند اینم که خونه دار باشم! نمی دونم کار درست کدومه!البته اگه کار پیدا بشه که با سر خوشحال میشم و اقدام میکنم...
تصمیم گرفتیم امسال به سنت ایرانی خودمون عمل کنیم و روز عشق رو به رسم ایرانی برگزار نماییم! به همین مناسبت ۲۹ بهمن ماه روز سپندارمذگان مبارک همه ی دوستداران همدیگر...![]()