كوچه باغ عشق ما

خاطرات من و آقاهه!



من رفتم اينجا : www.banooyekhoone.blogfa.com

?سيندخت | شنبه, تير 2, 1386 | پیوند

بازم اومدم!

خيلي وقته ننوشتم اما خب به همتون سر ميزدم...

خوبيد؟خوشيد؟ سلامتيد؟

 توي اين مدت ما يه سفر رفتيم شهرستان پيش خانواده ي آقاهه و پاگشايي داشتيم مرتب...يه جورايي خسته هم شدما اما خب جو خوب بود ...


راستي يادم رفت از تولد آقاهه بگم كه براش برگزار كردم! مامان و بابا و خواهري اينا رو هم دعوت كردم و خلاصه يه چند جور غذا و از اين حرفا...كيك هم گرفته بودم با 23 تا شمع! از اينا كه هي فوت مي كني خاموش نميشه!بعدش هم كل خونه رو بادكنكاي قلبيه رنگي زدم! براي آقاهه ي گلمم يه سري كتاياي كامل صدق هدايتو گرفتم كه شديدا نياز داشت...خيلي خسته شدم اما شب خوبي بود...انشاالله كه عزيز دلم 120 ساله بشه...


چند روزم مامان اينا رفته بودن مسافرت و براي اولين بار منو تنها گذاشته بودن! خوب سخت بود...دلم مي گرفت هر چند مرتب در تماس بوديم...


مشغول كار هستم شديدا...


عكساي عروسيمونم گرفتيم...فوق العاده شدن...حيف كه نمي تونم بذارم ببينيد!

هواتونو دارم و به یادتونم...

راستی فکر کنم باید کوچ کنم به یه سایت دیگه! خودمم ناراحتم اما دلیلش اینه که سیستم آفتاب بلاگ بده...خیلی اذیت میشم تا یه نوشته رو بفرستم...قول بدید هر جا رفتم تنهام نذاریدا!

 


?سيندخت | شنبه, خرداد 26, 1386 | پیوند

اين چند روز...
اين روزا سخت مشغولم...نه فقط خونه داري بلكه يه كار برام جور شده كه اونم تو خونه است! از اين بابت خوشحالم اما خب ميگم كه سرم بدجوري مشغوله...smilieضمنا يه اتفاق ديگه هم هست و اونم اينه كه من چون يه تيپ آدمي هستم كه مدام برگشت به گذشته مي كنم از اينكه همه چي تموم شد يه ذره مودم فلته! يعني كمي ابري ام!smilie البته خدا رو شكر مي كنم كه همه چيز به خوبي برگزار شد اما خب بعد از عروسي دلم به ماه عسل خوش بود و ماه عسل كه تموم شد دلم به سفر هفته ي ديگمون خوشه! از حالا دارم فكر مي كنم سفر كه تموم شد دلم به چي خوش باشه؟! نگيد كه خيلي رو دارم نه ، مدلم اينجوريه! هميشه اينطوري بودم!يه سري از عكسامونو كه با دوربين خودمون از جشن و پاتختي گرفته بودم ريختم رو سي دي و دادم چاپ كردن...حدود 100 تا ميشه...با همه ي مهمونا...وقتي نگاهشون مي كنم دلم ميگيره...انگار همين ديروز بود كه داشتم تو اينترنت دنبال لباس مي گشتم...وااااي نزديك 1000 مدل داشتم و نمي دونستم كدومو انتخاب كنم! يادش بخير...يادش بخير...داريم خاطره ميشيما...smilie

يه اتفاق شب عروسي ما افتاد كه يادم رفت بنويسم! البته خب چون اينجا دفترچه ي خاطراتم هم محسوب ميشه دوست دارم بنويسمش...شب كه همه رفتن به كمك آقاهه ي مهربون مشغول عمليات در آوردن سنجاق از كله ي مبارك من شديم! خيلي طول كشيد چون واقعا بدجوري رفته بود توي كلم!بعدش كلي با هم حرف زديم از اينكه همه چي تموم شد و ما ديگه رسما تو خونه ي خودمونيم اظهار خشنودي شديد كرديم!smilie از شدت خستگي بيهوش شديم و نيمه هاي شب بود كه من ديدم درد پشت قلبم و دست چپم داره امونمو مي بره....smilieاول به روي خودم نياوردم اما ديدم حدود يه ساعتيه كه اذيتم مي كنه و ديگه ناله هام دست خودم نبود و آقاهه هم پا شد...يه كم برام عرق نعنا داغ كرد با نبات و يه ذره پشتمو ماسا‍ژ داد اما ديدم نه ، انگاه داره قفسه ي سينمم درد مي كنه و حالت تهوع بدي هم داشتم...آقاهه به زور گفت پاشو بريم بيمارستان...( شانسي كه ما آورديم اينه كه روبه روي كوچمون بيمارستانه) خلاصه رفتيم بيمارستان و دكتر بلافاصله گفت نوار قلب...دلم همش واسه آقاهه مي سوخت و هي دعا مي كردم كه خدايا نكنه من بميرم و آقاهه شب عروسي غمگين و داغدار بشه! smilieهي دعا ميكردم...دكتر نوارو ديد گفت مشكلي نداره...فشار خونمم خوب بود...گفت فشارهاي عصبي زيادي رو تحمل كردي؟! منم كه ديدم راست ميگه نسخه رو گرفتيم و با هم راه افتاديم سمت خونه! اينم اندر احوالات شب عروسي ما...

دارم خودمو با اوضاع مطابقت میدم...دوشنبه تولد آقاهه است...میام و براتون مفصل می نویسمsmilie

?سيندخت | شنبه, خرداد 5, 1386 | پیوند

چه زود گذشت!

سلااااااااام...من اوووووومدم!smilie

خوش اومدم؟!!smilie

وااااای بگم از این همه روز!! از روز عروسی که واقعا پدرم در اومد و کم مونده بود فقط اشک بریزم! smilieواسه چی؟! از خستگی ناشی از دویدنهای بسیار به خاطر فیلمبرداری و عکاسی! به خدا دیوونه شده بودیم...smilieاز تو باغ دیگه می خواستیم برگردیم و نریم سالن...خدا می دونه فقط چقد حالم بد بود...مخصوصا اینکه لباسم هم بهم فشار می آورد و سنگین بود و...smilieخلاصه...تازه وقتی میری سالن همه ازت انتظار دارن!اینکه مرتب برقصی و لبخند بزنی!

بگذریم...هم کار آرایشگاه فوق العاده بود( به گواه همه...البته باید انتظارشو می داشتیم با این همه اسم و رسم!) هم لباس و سالن و غیره...

پاتختی هم که از ساعت ۳ شروع میشد واولین مهمونا خاله بودن و من هنوز با لباس راحتی نشسته بودم! واقعا حال نداشتم یعنی نا نداشتم به خاطر خستگی های دیروزش! اما خب یه جورایی سر هم بندی کردم و تازه همه خیال کردن رفتم آرایشگاه!smilie

از سفر  بگم براتون...

عاااااالی...

۵ روز تو بهشت بودیم...smilie

شیراز شهر عشقه...من که واقعا خیلی دوستش دارم...با اینکه چهارمین بارم بود می رفتم اما انگار بار اول بود...

آقاهه ی ماهم باعث شد که خیلی به من خوش بگذره...دوستت دارم عزیزم...smilie

یه عالمه عکس گرفتیم...عسکای سفر  فقط ۳۱۰ تا شد!!!

از روزی هم که اومدیم هر روز صبح تا بعد از ظهر خونه ی مامان اینام و عصرا میام خونه که شامی بپزم! اولین شامم هم قیمه پلو بود که آقاهه بسی تعریف نمودند! دیشب هم اسکرومبل گوشت درست کردم با سالاد و سوپ قارچ و اسنک ژامبون! خودم در مهارتم موندم! بزنم به تخته! یه چیزی بودم که نمی دونستم! همینه که امروز از ده تا پله پرت شدم پایین دیگه!

البته خلاصه براتون تعریف کردم میام انشاالله سر فرصت ریز به ریز براتون میگم ! البته اگه دوست داشته باشید!

۱۰ روز دیگه هم باز می ریم سفر پیش خانواده ی آقاهه...

برامون دعا کنید...

دوستتون دارم...وقت واسه نظر دادن کم دارم  اما به همتون سر می زنم گلهای دوست داشتنی من...smilie

 


?سيندخت | دوشنبه, ارديبهشت 31, 1386 | پیوند

فقط
حيفم مياد از اين لحظات چيزي ننويسم و همين جور منتظر بمونم كه عروسي بياد و بره و بعد بيام يه چيزي بنويسم! نمي دونم اسم اين لحظات رو چي بايد بذارم؟! انتظار؟ دلگرفتگي مزمن؟!ترس؟ استرس؟...نمي دونم...smilieبه هر حال اونچه كه در وهله ي اول به ذهنم مي رسه انتظاريه كه من و آقاهه داريم و ميشه گفت واسه هم خونه شدنمون تقريبا سه سال و خورده ايه كه بيقراريم...از بي تابي هايي كه حول پا نگرفتن اين وصلت بود تا اضطراب امروز ما دو تا به خاطر خوب در اومدن همه چيز...مخصوصا اينكه همه ي كارامونو دو تايي و بدون كمك انجام داديم...اضطراب بدي رو تحمل كرديم و در حال حاضر هم مي كنيم...smilieمرحله ي بعدي ذهن منو جدايي از خونوادم تشكيل ميده...smilieاينكه ديگه صبح به صبح خودم بايد بيدار بشم  و واسه خودم چايي دم كنم و مامان ديگه نمي تونه بياد نازمو بكشه...اينكه هي به بابا غر نمي زنم كه صداي تلويزيونو كم كن...اينكه هي دراز نميشم رو تخت و چشم بدوزم به سقف و مدام فكر كنم...اينكه از يه خونه ي كوچيك اما حياط دار بايد بيام تو يه آپارتمان كه با اينكه حياط داره اما امكان استفاده از حياط نيست! اينكه من بدجوري به خانوادم وابسته بودم پس چطوري اينقدر زود ( به قول همه ) تصميم گرفتم ازدواج كنم...اينكه حلقه ي اشكو تو چشماي بابا ، بابايي كه هيچ وقت بروز احساساتشو اينجوري نديده بودم مي بينم و نمي دونم بايد چيكار كنم جز اينكه بگم مگه بده از دست من راحت ميشيد؟! و اين فقط جمله ايه كه مي خوام خودمو لوس كنم و يه كم شيطنت كرده باشم!اونوقت بابا هم جوابمو تو قالب همين شوخي ها بده و بگه نمي دونم چرا ها اما دوست ندارم بري! نه اينكه دلم برات تنگ بشه ها! تازه از دستت راحت ميشم! و اونوقت مامان كه همه چيو زود جدي ميگيره اين حرف بابا رو هم جدي بگيره و از ترس اينكه به من بربخوره بگه " واااا ، بچه ام چند روز ديگه فقط مهمونه ها" و يهو ببينم كه بابا ... آره ، اشك مي ريزه!smilieالان گريه ام گرفته...اشكام پشت چشمام مخفي شدن...مي خوان بپرن بيرون...اما مامان هي مياد و ميره و اگه بفهمه ... نميخوام غصه بخوره...دوست دارم لااقل خيال كنه من راحتم و برام آسونه... يه تراشه ي چوب از درخت كنده شده و رفته تو دست مامان...مثل هميشه اوني كه درش مياره منم...مامان ميگه : سيندخت ، اگه تو نباشي كي اينكارو براي من بكنه؟ منم ميگه مامااااان من كه خونمون بهت نزديكه ، زودي ميام...ميگه اگه مسافرت باشي و مثلا يه هفته بعد بياي چي؟ از غصه هاي مادرانش گريه ام ميگيره...مي دونم كه دلم براي اتاقم تنگ ميشه...واسه اتاقي كه هميشه دوست داشتم رنگ متفاوتي داشته باشه و هر سال بابا حرص ميخورد...رنگي كه هيچ وقت نمي تونستم بگم واقعا چه رنگيه! فقط مي گفتم رنگ موش تام و جري!!! اتاقي كه خيلي همدم من بوده و از ته دلم هيچ جا رو بيشتر از اون دوست ندارم! مي دونم كه دلم واسه صداي تلويزيون موقع هايي كه مي خواستم درس بخونم تنگ ميشه...واسه حياطمون...واسه درخت شليل كه مامان اينا مي خوان قطعش كنن...واسه درخت انار...واسه ياس رازقي...واسه مهموناي دم به دم كه حرصم مي دادن...واسه خيلي چيزا...smilieخدايا...ازت مي خوام بهم نيرويي بدي كه بتونم هم مسئول خوبي براي زندگي خودم باشم و هم دختر خوبي براي مامان و بابام...دوست ندارم كاري كنم كه مبادا دلشونو بشكنم...دوست دارم ازم راضي باشن...خدايا...كمكم كن كه بهت خيلي نياز دارم...مثل هميشه دستمو بگير...smilieشماها هم برام دعا كنيد...من شبي كه خواهري عروسي كرد يادم نميره...دلم اندازه ي همه ي دنيا گرفته بود...وقتي رفت ماه عسل بعد از هر تماسش نيم ساعت گريه مي كردم...يادم نميره شب عروسي كه اومديم خونمون بابا با همون كت و شلوار و كفش دراز كشيد وسط هال...تا صبح هيچكدوم نخوابيديم...جاش خالي بود...خواهري خيلي شلوغ و پرخنده است...جاش نمود داشت...من ساكت اما به قول مامان جات معلوم ميشه مامان...خيلي...دعا كنيد برام...ما بعد از عروسي يه هفته ميريم شيراز...اگه تونستم از اونجا بلاگمو آپ مي كنم و بهتون سر مي زنم...منو فراموش نكنيد...انشاالله كه همتون شاد و خوشبخت باشيد...واسه همه ي دختراي عاشقي كه دوستاي گل وبلاگيمن دعا مي كنم كه خدا بهترين راهو براشون هموار كنه...دوستتون دارم...smilie

?سيندخت | دوشنبه, ارديبهشت 17, 1386 | پیوند

جهازبرون!

 

 اینم عکسا:

آشپزخونه : 

آشپزخونه : 

مبلمان : 

دکور : 

اتاق خواب :

میز آرایش :


?سيندخت | يكشنبه, ارديبهشت 9, 1386 | پیوند


بدجوری سرم شلوغه...

این هفته مهمونی جهازبرون داریم و سخت مشغول چیدمان!

سر مبل و تختها هم پدرمون در اومد تا این بدقولای یافت آباد آوردن!

اگه براتون نظر نمیذارم بدونید که مطلباتونو می خونم و وقت ندارم...

حتما از خونه عکس می گیرم و می ذارم اینجا...

دعا کنید...دوستتون دارم.


?سيندخت | جمعه, فروردين 31, 1386 | پیوند

دختر بدی بودم!
مي دونم كه اين روزاي منو خوب درك مي كنيد! از يه طرف استرس و اضطراب از يه طرف خوشحالي و از يه طرف فكري كه يكي دو ماهيه تو كله ام هي چرخ مي زنه…اونم اينكه من دختر خوبي براي مامان بابام نبودم! نمي دونم تا چه حد دارم درست مي گم يا اصلا نمي دونم از اين حرف من چه برداشتي مي كنيد ولي واقعيتيه از نظر خودم…تو اين 23 سال هيچ وقت نشد كه مامان و بابا كوچكترين دستوري به من بدن…نه تنها من ، خواهري هم همينطور…هيچ وقت نشد كه من تو خونه آشپزي كنم…ظرف بشورم…جارو كنم! مخصوصا اين 10 سال اخير كه همه ي اين كارا رو يه خانومي كه هر روز مياد خونمون انجام ميده…هيچ وقت نشد به اختيار و اراده و علاقه ي خودم برم يه سيني چاي بريزم و براي مامان و باباي گلم بيارم…هيچ وقت…اونا هم هيچ وقت از من نخواستن…حتي اكثر اوقات بابا هم اين كارو انجام داد ولي من…يه جورايي احساس مي كنم براشون كم گذاشتم…البته وظيفه ي دختري فقط به اينا نيست ولي خب من اين مواردو اصلا رعايت نكردم…اصلا…فقط يكي دو باري كه غذا پختم موقعي بود كه مامان ديسك كمرش گرفته بود و خواهري و بابا هم سر كار بودن! اونم فقط يكي دو بار! بعدش بابا اينكارو مي كرد و يه چند روزم عمه ام اومد كمك! همين!دلم مي خواد رفتم تو خونه ي خودم بتونم از خجالتشون در بيام…شوهر خواهري يه چيزي رو خيلي قشنگ ميگه…اون روز به بابا اينا مي گفت آقا اگه من جاي شما بودم نمي تونستم تحمل كنم كه دختراتون كوچكترين كاري براتون تو خونه ي پدري نكردن و اونوقت تو خونه ي همسر كدبانوگري مي كنن! و الحق و الانصاف خواهري آشپزيش نمونس…با اينكه اصلا تو خونه ي بابايي هيچ غذايي نمي پخت!
دوست دارم واسه مامان مخصوصا كم نذارم از اين به بعد چون مامان من خيلي زحمت كشه…اينو چون مادرمه نمي گم…چون واقعا اين طوره…چون براي هر وعده ي غذايي چند جور غذا مي پزه كه به ذائقه ي همه خوش بياد…مامان بزرگ يه چيز بابابزرگ يه چيز…من و بابا هم…فقط خودشه كه هيچ وقت به ميل خودش كار نداره…هزار و يك درد هم داره…به خدا خجالت مي كشم اينا رو مي نويسم…خدا منو ببخشه  از اينا گذشته ، لباسمو رفتم پرو ... اونم با چه مصيبتي...قرار ما 15 فروردين بود كه خب افتاد 16 و بعدش هم 17 ! اونم ساعت 3...بعدازظهر جمعه پا شديم همگي رفتيم اونوقت مي بينيم مزون بسته است! داشتم مي تركيدم از عصبانيت!سريع زنگ زدم به موبايلي كه يه روز اتفاقي ازشون داشتم! و شروع كردم به داد و بيداد! آخه به من گفته بود 3 اونجا باش و من يه ربع به 3 رفته بودم و تازه مي گفت دير اومدي خب...منم دارم مي رم خنچه عقد بچينم! خلاصه داد و هوارم نتيجه داد و يه ربع بعد اومدن! لباسمو پوشيدم و الحق كه عالي شده بود...عين خود ‍ژورنال...فقط هنوز كاراي دستش انجام نشده بود و اندازه اش فوق العاده بود...خدا رو شكر چاق نشده بودم! ديگه هم پرو ندارم تا روزي كه تحويلش بگيرم... رفتيم پرده هم سفارش داديم...چقدر قيمت پرده گرون شده...تازه به نسبت قبل از عيد خيلي ارزون شده بود ولي با اين همه بازم گرونه...يواش يواش بايد خونه رو آب و جارو كنيم و وسايل رو به ترتيب بچينيم چون 7 ارديبهشت مي خوايم مهموني جهازبرون بگيريم...از همه ي شما دوستاي گلم كه بهم سر مي زنيد ممنونم...مرسي كه استرسمو سعي داريد كم كنيد و نصيحتم مي كنيد...در مورد مسائل مادرشوهري و جاري و ... هم دارم تلاش مي كنم بتونم عادي باشم!

راستي كارتامونم سفارش داديم...

برای خیلی از دوستان مخصوصا اونا که تو پرشین بلاگن نمی دونم چرا نمی تونم کامنت بذارم!

 

?سيندخت | دوشنبه, فروردين 20, 1386 | پیوند

ساااااال نوتون بهاری بهاری!

سلاااااااام دوستاي ناز و گل و ماهم!smilie

 هر چند كه بهم سر نمي زنيد اما خب دوستتون دارم ديگه ! چون اگه نبوديد و منم اينجا نبودم خيلي حرفا رو دلم مي موند ضمن اينكه از صحبتهاتون تو وبلاگاتون خيلي تجربيات كسب كردم!

اين روزا ديگه واقعا دل تو دلم نيست! اگه تا قبل از عيد و قبل تر از اون اينجوري بودم الان ديگه بيشتر اينطوريم!! به حرف زدنم هم ايراد نگيريد! چون خيلي قاطي ام! بابا مثل اينكه يه ماه و 5 روز ديگه عروسيمه ها!smilie

خب جونم براتون بگه كه تو اين مدت چي شد و چه خبرا بود...

اول از همه كه روز عيد رو همه كنار هم بوديم و شبش پرواز داشتيم به مشهد و بعدشم هتل و خستگي شديد...آقاهه وقتي رسيديم هتل طبق قرار قبليمون كه عيد رو پيش خانوادش نبوده يه راست رفت محل اقامت خانوادش...صبح اون روز يه حموم جنگي رفتم و منتظر آقاهه موندم تا بگه كه مامانش اينا كي مي رن آرايشگاه...البته اينم بگم كه خب من و خواهري از تهران يه وقت براي آرايشگاه گرفته بوديم اما وقتي مامان آقاهه با من تماس گرفت و گفت كه خواهر آقاهه مي خواد بره يه آرايشگاه نزديك تالار و ازم پرسيد كه برام وقت بگيره يا نه ، ديگه گفتم اينجوري بهتره كه با هم باشيم...اما وقتي صبح جشن فهميدم مامان عروس و اهل و عيال هستن پشيمون شدم و قرار شد همون جايي بريم كه خودمون مشخص كرده بوديم...smilie

بگذريم از استرسايي كه آقاهه ي هميشه عجول من به من وارد كرد كه سر ساعت 2:45 تو تالار باشم و از اين حرفا...خانوم آرايشگر هم كه ماشاالله قربونش برم زد زير همه ي حرفاش! تو تهران يه نرخ به من گفته بود كه به نظرم مناسب بود اما يهو يه چيزي گفت حدود سه برابر اون قبلي!smilie منم اصلا دلم نمي خواست اينقدر خرج كنم...خلاصه ديگه نميشد كاري كرد چون وقت نبود و ما هم از اينجا رونده از اونجا مونده ميشديم توي شهر غريب...

ولي خدا وكيلي يه آرايش عربي برام كرد كه بزنم به تخته خيلي ماه شده بودم!!!( چه از خود متشكر )smilieاما بي تعارف ميگم خودم كه از خودم خيلي خوشم اومده بود مخصوصا اينكه اولين بار بود اين نوع آرايشو داشتم و خب معمولا بگير نگير داره و به بعضيا مياد و به بعضي نه...هي دلم مي خواست از خودم عكس بگيرم و حيف كه خواهري مشغول بود...

تو خوش و بش بوديم كه فهميدم بابابزرگم تو تهران حالش بده و با توجه به سابقه ي سكته اي كه داشته يهو من و خواهري داشتيم پس مي افتاديم...smilieحالا طفلي خواهري كه يه ساعت بوده مي دونسته اما چون اتاقامون با هم فرق داشته نخواسته بود به من بگه...ديگه داشتم از اضطراب مي مردم...

رفتيم سالن...

مامان آقاهه و خواهرش و خاله هاش بودن و مامان عروس...هيچ كس نيومده بود...

سرتونو درد نيارم مادر شوهر جان چنان جينگول مستون كرده بودن كه در برخورد اول نشناختمشون!smilie يهو شوك شدم!smilie حقم داشتم چون تو جشن ما يه سشوار ساده هم نداشتن و من هم به گمان اينكه بسيار مذهبي هستن انتظار ديگه اي نداشتم اما...برق سه فازي بود و پريد ديگه!!!!

از ساعت 3 تا 5:30 من تو مانتو و شال پيچيده شده بودم ! چون داماد به هواي عكس گرفتن بيرون نمي رفت...خلاصه...جشن هم تموم شد...اما با وحشت از حال بد بابابزرگ...

اونقد به موهام چسب زده بودن كه سنجاقا از توش در نميومد و به هزار زور و جيغ موهام آزاد شد و رفتم حموم...smilieفرداي اون يعني روز سوم عيد هم خانواده ي آقاهه يه سر اومدن هتل ديدن مامان باباي من...حتي نيم ساعت هم نبودن كه خب موجبات دلخوري خانواده ي منم شد...smilieنه تنها اين بلكه ما چون مهمونشون در اون شهر بوديم مامان بابا انتظار داشتن كه لااقل موقعي كه ما به مشهد رسيديم يه تماس تلفني مبني بر خوش آمد داشته باشن كه خب...نشد!!! به آقاهه هم گفتم و او هم پذيرفت...ولي خب متوجه شدم كه خانواده ي من كه تا چند وقت پيش از رعايت آداب و معاشرت از جانب خانواده ي آقاهه راضي بودن مدتيه كه احساس مي كنن همه چي به هوا سپرده شده و منم اينو كاملا قبول دارم...مخصوصا موقعي كه سال تحويل شد با مامان آقاهه كه صحبت كردم به من گفت از جانب من به مامان بابا تبريك بگو و بدجوري حالم گرفته شد چون مامان اينا پيش من بودن و آقاهه هم پيش ما بود يعني هي تلفن اينقد سخته؟!smilie نتونستم بذارم بگذره و همون موقع كه آقاهه با مامانش حرف مي زد بهش اشاره كردم و اونم خوشبختانه سريع گرفت و صحبت كردن! البته من اين موارد رو تو رفتار باباي آقاهه نمي بينم چون بابا مثل قبل هستن و من هم روز به روز بيشتر دوستشون دارم...و تازه دارم به اين مساله كه ميگن عروس پدر شوهرو دوست داره و بالعكس پي مي برم...smilie

خلاصه از وقتي اومديم تهران بابابزرگ رفت بيمارستان و شب و روز گريه...مخصوصا من و آقاهه كه يه ماه ديگه عروسيمونه...الحمدالله كه بهتره...دعا كنيد شما هم...

يه انتظار ديگه كه داشتم اين بود كه مامان آقاهه از طريق پسرشون فهيمده بودن چقد حالا بابابزرگ من وخيمه اما دريغ از يه احوال پرسي ساده حتي از من! نمي دونم اينا رو چي تعبير كنم...فقط دارن همين جور تو دلم ميشينن...smilie

در مورد خرج و مخارج عقد برادر آقاهه هم ، آقاهه ميگفت از ما كمتر بوده و فلان و بهمان...حتي قيمت سرويس و حلقه رو هم يه چيزي نزديك به ما گفت...اما خب اون چيزي كه من ديدم يه 500 تومني شايد هم بيشتر فرق داشت كه وقتي بحث شد و به آقاهه گفتم اون هي مي گفت كه ما چيزايي خريديم كه اونا نخريدن و از اين حرفا...هر چند در مجموع هر كاري كنن بازم بيشتر از ما خرج شده ولي ترجيح دادم ديگه بحثو ادامه ندم...چون جايز نمي بينم ديگه سر اين مسائل ناراحتي بينمون پيش بياد...ولي خب شماها همه زنيد و مي دونيد كه خريد عروسي يه باره و همين يه باره كه همه جوره تو دل آدم مي مونه...smilieحالا هر چقد آقاهه بگه خودم برات جبران مي كنم...( ممنون عزيزم)smilie

فردا وقت پرو لباسمه...استرس بدي دارم...مي ترسم مثل مدل در نياورده باشه...smilieدعا كنيد خوب شده باشه چون لباس خيلي اهميت داره همون جور كه لباس نامزديم عالي شد و همه به به و چه چه مي كردن و هنوز هم مي كنن...

امروزم قرار بود مبل و تخت و كمدمو بيارن...اما خب اين مسائل بيماري بابابزرگ باعث شد كه تماس بگيريم بگيم ده روز ديگه چون خونه تميزي مي خواد و خيلي كار داره كه بايد قبل از ورود وسايل انجام بشه...دل تو دلم نيست...

ماه عسلمونم قراره بريم شيراز كه خواهري گلم هديه عروسيمون مي كنه و من واقعا ممنونشم...smilieچون ارديبهشت فصل شيرازه ما اين شهرو انتخاب كرديم...

براي همه ي كسايي كه در وضع و حال منن دعا كنيد...فقط از خدا آرامش مي خوام تا اين يه ماه و خورده اي هم بياد و بره به سلامتي و بار استرس من برداشته بشه...

تنهام نذاريد...smilie

بووووووووس.... 


?سيندخت | چهارشنبه, فروردين 15, 1386 | پیوند

عيدتون مبارک ...
هفته ي پيش چه هفته ي بدي بود...اون روز كه اينجا رو به روز كردم حدودا بعد از يكساعت خاله ي مامانم فوت كرد...گريه زاري ها به كنار ؛ هيچ كسي جرات نداشت به مامان بزرگم اين خبرو بده چون اونقدر اين دو تا خواهر به هم وابسته بودن كه دور از جون با خودمون گفتيم دق مياره...خلاصه فقط بهش گفتيم كه بيمارستانه و سكته كرده...قربون مامانم برم كه چون مي دونست من به خاطر عقد برادر آقاهه وقت مش گرفتم بهم گفت برو و منتظر نمون...و من همون موقع با دلي ناراحت راهي آرايشگاه شدم و خب به هر حال يه جورايي مجبور بودم چون فرداش مي خواستم برم بهشت زهرا و خوبيت نداشت بعد از مراسم موهامو رنگ كنم...تا شب سوم خاله خانم هيچ كسي نتونست به ماماني بگه...فقط آروم آروم بهش نااميدي مي داديم كه يعني الان تو كماست و ديگه دكترا قطع اميد كردن...تو اون مدت استرس خونم به حد اعلا رسيده بود...نگران بودم چون مامانم از شدت اضطراب فشارش مرتب بالا بود...خلاصه ماماني فهميد...و خدا رو شكر كه آماده سازيهاي ما نتيجه بخش بود...و اما از موهام بگم كه به گفته ي همه عالي شد...خدا رو بازم شكر!يه چيز بگم بازم از جاري خانوم! روز 5 شنبه عقد محضريشون بود و من و آقاهه كه نرفته بوديم مشهد تلفني تبريك گفتيم...البته اينم بگم كه آقاهه وقتي گفت بيا حرف بزنيم من گفتم با اون دختره حرف نمي زنم و بازم يه جنجال بينمون پيش اومد و علت مخالفتم هم اين بود كه اون برخورد خوبي با من نداشته كه من بخوام بهش زنگ بزنم...خلاصه وقتي ديدم كه داره بينمون كدورت ميشه و آقاهه هم اينجوري خيال مي كنه ايراد از منه يواشكي رفتم و به برادرش زنگ زدم و تبريك گفتم و خواستم كه با اون خانوم هم همكلام بشم! اييييي... فقط اينو بگم كه وقتي گفتم حال شما چطوره حتي يه كلام نپرسيد شما خوبيد؟! اين همه من حرف زدم فقط دو كلمه جواب داد " خيلي ممنون مرسي...خيلي ممنون...خدا حافظ" همين! اين زور نداشت؟! حالا كي مقصره؟؟ تو اين دقايق آخر سال كهنه از خدا سلامتي مي خوام...براي همه اول از همه و براي خانواده ي خودم و خانواده ي همسرم و آقاهه و خودم...هيچي جز اين نمي خوام و دل خوش...مي خوام كه سعادت و سلامت سين هاي هميشگي سفره ي زندگيتون باشه...با هزار و يك مشكل مي شه ساخت اما اگه آدم سلامت باشه و اطرافيانش هم همينطور و اگه دلهاشون خوش باشه همه چي حله...از خدا مي خوام چشم دلمونو باز كنه و اينقدر ريزبين نباشيم...از خدا مي خوام بهمون سعه ي صدر عطا كنه...سر سفره هفت سين كه در دل شبه ما رو هم از دعاهاتون محروم نكنيد دوستاي گلم...همتونو دوست دارم...smilie 

?سيندخت | دوشنبه, اسفند 28, 1385 | پیوند

ديدار...خاطره ی بله برون!

نظراتتونو خوندم و واقعا ممنونم...smilieاينكه من آدم حساسي هستم رو كاملا قبول دارم اما تا چند ماه پيش اينقدرها هم حساسيتم بالا نبود...بهتره بگم اصلا اينجوري كه الان نگاهم رو به قضاياست نبودم...خودمم ناراحتم...دوست دارم برگردم به همون حس و حال قبل...منتها مقصر خودم نيستم...يعني اون چيزي كه اين حس رو در من تقويت مي كنه خودم نيستم ؛ كسي ديگه هم نيست! فقط يه سري اتفاقه كه ميتونم بگم 360 درجه يا بيشتر از اونچه كه انتظارم بود افتاد!و همچنان داره مي افته! كاملا ذهن منو برعكس كرد...smilieآقاهه مي دونه كه من هيچ وقت تو اين يكسالي كه از عروس بودن من ميگذره نخواستم به معناي متداول كلمه " عروس " باشم...البته خدا وكيلي موردي هم نبود ولي خب يه سري انتظارات داشتم كه تا قبل از اومدن عروس جديد تونسته بودم يه سرپوشي بهشون بذارم چون فكر مي كردم اونجوري كه من عمل كردم تنها راه بوده و اونطوري كه با من رفتار شد هم تنها راه...به همين خاطر اصلا تو فكر نبودم...اما...وقتي با طي اين فاصله ي خيلي كوتاه ديدم كه مي شده كه جوري ديگه اي هم به خواسته هاي من نگاه بشه كلا تمام افكارم به هم ريخت...ذهنيتهام خراب شد...به معناي واقعي كلمه " داغون " شدم درون خودم...smilie

نمي دونم لازمه اينجا هم بگم يا نه اما ترجيح ميدم كه سكوت كنم...همون طور كه به آقاهه گفتم بهتره كه سكوت باشم و هيچ انتظاري نداشته باشم ، البته آقاهه با اين قسمت حرفام موافقه اما با اين قسمت كه " هر كسي كه انتظاري نداره طبيعتا نبايد انتظاري رو هم برآورده كنه " رو قبول نداره!

 جمعه ناهار برادر آقاهه و خانوم آيندشونو دعوت كرديم ناهار به يه رستوران...قبلش هم يه زيارت امامزاده صالح و درآخر هم يه گشتي توي پارك ملت...اولين ديدار من و اون خانوم بود...نمي دونم بايد چي بگم...شايد اگه بازم حرفي بزنم به پاي حساسيتهام گذاشته بشه...اما من آدمي هستم كه زياد دلم مي خواد به آداب و معاشرت و اصول اجتماعي اهميت بدم تا كجا و چقدر موفق بودم نمي دونم اما خب به اين مسائل حتي اگه صد در صد هم نتونم عمل كنم اما اعتقاد 1000 در 1000 دارم! كلا نميتونم پشت سر كسي يه چيزي بگم و توي روش يه چيز ديگه...حالا با اين حساب بدونيد كه مادر آقاهه گفته سيندخت و اون خانوم دو تا شخصيت كاملا متضاد هستن! اين يعني چي؟! بازم من حساسم؟! يا طي يك شناخت اطرافيان به اين موضوع پي بردن؟راستش از همه ي اتفاقات و حرفاي اون روز بگذريم از اينكه به يكي بگي دو ماه ديگه هم عروسي ماست و اون دستاشو بكنه تو جيبشو ابروهاي تو همش هم دنيا رو برداره و جمله ي معمول و متداول " به سلامتي " يا " مبارك باشه " هم از هيچ دهني در نياد و هيچ گوشي هم نشنوه يه كم اعصاب آدمو خورد ميكنه ! نه؟!smilie 

------------------

 يك سال پيش بود دقيقا...يكسال و يك روز پيش! روز شنبه...شب...از صبح كلاس داشتم...از سه روز قبل هم قرار شده بود اون شب بله برون ما باشه! البته اصلا نه به خوشي و رضايت! بلكه مامان خانوم هيچ طوري دوست نداشت اين اتفاق توي ماه صفر بيفته! من هم كه دو سال و خورده اي براي چنين روزي صبر كرده بودم ديگه حتي نمي تونستم 20 روز ديگه تحمل كنم...آقاهه هم همينطور...آخر سر يه روز از صبح تا شب قهر كردم رفتم خونه ي خواهري...براي اولين بار با خانوادم قهر كردم...مرتب تلفني بود كه خواهري مي زد و مامان بود كه حتي حاضر نبود جواب ما رو بده! نتيجه اينكه با وساطت خواهري و همسرش در انتهاي روز و نزديك فرداي اون روز قرار شد ما بگيم باشه ؛ تشريف بياريد! و صبح همه مطلع شدند...هيچ كس باور نمي كرد كه ما هم خودمون يهويي تصميم گرفتيم...همه خيال مي كردن ما همه ي حرفامونو زديم و دقيقه ي نود خبرشون كرديم! قرار شد به خاطر كوچيك بودن خونه ي ما مراسم خونه ي دايي بزرگه باشه...وظايف تقسيم شد...من بايد شيريني مي خريدم از هتل بزرگ فردوسي...از ساعت 7 صبح مثل يخ در بهشت شده بود...مي ترسيدم...خيلي زياد...مهريه رو به خواست خودم كم مشخص كرده بودم هر چند مامان مخالف بود...اون شرايطي رو هم كه هميشه تو فاميلمون مرسوم بود رو طي اين دو سال با خواهش و التماس و هزار تا قسم و آيه از مامان خواستم كه برداره...فقط خدا مي دونه كه چي كشيدم تا راضي شد...چون آقاهه گفته بود خانواده اش زير بار شرط و شروط نمي رن ( و هنوز كه هنوزه اين مساله هست كه تو دلم مونده و هيچ وقت بيرون نميره...).رفتم دانشگاه ...دوست جون دلداريم مي داد...ديدم نمي تونم دووم بيارم و سر كلاس پا شدم رفتم خونه...جعبه ي بزرگ شيريني رو دستام سنگيني مي كرد و بار اضطراب رو دلم...smilie

بگذريم از اضافه گويي...

شب بدي بود...اونقدر بد كه حاضر نيستم در قبال ميلياردها پول دوباره همون شب بشه! smilieهر چند آقاهه و خانوادش اصلا نفهميدن تو دل من چي ميگذره! چون موضوع اصلي و ناراحت كننده پشت پرده بود! دايي هام و مادربزرگ و ... كه وقتي رقم مهر منو شنيدن كفري شده بودن...وقتي ديدن شرط ها برداشته شده عصباني شده بودن و تو آشپزخونه داشتن با مامان بحث مي كردن...مي ترسيدم...خلاصه وقتي مامان آقاهه انگشترو دستم كرد نفس راحت كشيدم و وقتي رفتن تازه تونستم بفهمم كه آره هنوز زنده ام! اما هيچ كسي خوشحال نبود! همه خيال مي كردن به هم مي خوره...هيچ كس شاد نبود و من زار زار گريه مي كردم...از اينكه مامانم اخماش تو هم بود...تنها كسي كه فهميدم چقدر خوشحاله و صميمانه برام شاده خواهري بود...خواهري و همسرش...smilie

واااي به خدا يادم كه مي افته بازم حالم بد ميشه...

نمي تونم پنهون كنم كه تا وقتي كه توي ارديبهشت ماه يه خونه تو تهران و نزديك مامان واسه ما خريده شد قلبم مي زد كه نكنه به هم بخوره...آخه مگه عشقي كه دو سال و خورده اي ريشه كرده به همين راحتي ها ميشه كه خشك بشه؟!

از خدا ممنونم...از اينكه امروز يكسال از اون روز گذشته و خيلي اتفاقات خوب و قشنگ واسه ما افتاده...از اينكه هميشه همراهمون بوده...ازش ممنونم...مي خوام كه هميشه همراهمون باشه چون اونه كه بهترينا رو واسه ما مي خواد...خدا جون بوس...smiliesmilie 


?سيندخت | دوشنبه, اسفند 21, 1385 | پیوند

...

اول از همه بگم كه با همتون قهرم...smilieبي وفاييد...سر كه بهم نمي زنيد هيچ اين بار لااقل راهنمايي رو كه ازتون خواسته بودم مي خونديد و يه نظري مي داديد...اين چند وقت با كنكور ارشد دادن سپري شد...كنكوري كه اصلا نخونده بودم اما به نظرم بد نبود! شايد هم چون هيچي بلد نبودم خيال مي كنم بد نيود چون اونايي كه خونده بودن مي گفتن خيلي سخت بوده...اين مدت يه ناراحتي ديگه برام به وجود اومد كه باعث شد با آقاهه بحثمون يشه...البته مثل هميشه يكي دو ساعت بيشتر طول نكشيد اما خب...هنوز ناراحتم!( آقاهه نخونه!)smilieجريان از اين قراره كه من هميشه برايم جالب بود كه برادر آقاهه و خانومي كه مي خوان با هم ازدواج كنن چه جوري مي خوان برن خريد؟! چون خانواده ي آقاهه شهرستانن و همگي كارمند و نمي تونن بيان و براي ما هم نتونستن و خانواده ي اون خانوم هم مشهدن! زوج جوان هم تهران درس مي خونن! هميشه آقاهه در جواب من مي گفت كه مامانش اينا زودتر ميرن مشهد و قبل از مراسم ( دوم فروردين ) مي خرن...تا اينكه چهارشنبه شب بود با هم رفته بوديم شام بيرون كه من بهش گفتم خدا به داد مامانت اينا برسه طلا گرون شده كه آقاهه گفت سرويس و حلقشونو خريدن! من يهو برق سه فاز از سرم پريد!smilie چون من و آقاهه از لحظه به لحظه ي هم خبر داريم و اونم هيچي رو از من پنهون نمي كنه...گفتم كي؟ گفت نمي دونم...گفتم چرا به من نگفتي گفت يادم رفت به خدا...گفتم چند شد گفت حدود يه تومن...( آقاهه ي عزيزم مي دونم كه اينجا رو مي خوني اما نمي دونم واسه اينكه من ناراحت نشم اين قيمتو گفتي يا اينكه واقعيت داشت كه البته بعيد مي دونم! اينقد شده باشه!) اما علت اصلي برق از كله ي مبارك پريدن اين نبود بلكه اين بود كه چطور يكي به ما كه مثلا بزرگتر اينها هستيم و مثلا اينجانب عروس بزرگ اين خانواده مي باشم و ضمن اينكه دوتاي اين افراد كسي رو در اين شهر نداشتن تعارفي بر حسب احترام هم نكرد! همه جاي ايران رسمه و همه هم مي دونن كه خريد رفتن با تعدادي از نزديكان داماده و تعدادي هم عروس...به آقاهه گفتم و اونم بلافاصله گفت تو چقدر حساسي! گفتم نه به خدا اين واقعيته همه مي دونن...گفت من والله نمي دونستم گفتم كسي از تو كه مردي انتظار نداره بدوني بلكه همه ي زنا لااقل مي دونن...گفت قول مي دم اين دو تا اصلا نمي دونستن! گفتم مگه ميشه اون دختره ندونه؟! اصلا اون ندونه مادر تو نمي دونه؟! نبايد يه احترامي سر من مثلا مي ذاشتن و به كلام حتي مي گفتن كه من خيال كنم بابا كسي هستم تو اين خانواده؟! اين رنجش و كينه نمي اره؟ گفت من از جانب اونا عذرخواهي مي كنم و حتما هم انتقال ميدم...اما خب شما به من بگين خدا وكيلي حق ندارم از اين به حساب نيومدن ناراحت بشم؟ حالا بر فرض مامان آقاهه هفته اي دو بار زنگ بزنه به موبايلم و حال منو بپرسه وقتي من اينجور جاها احساس وجود نكنم به نظر شما فايده داره؟smilie اگه همه تو یه شهر بودیم شاید درصد ناراحتیم کمتر بود اما اینجا جاییه که فقط ما بودیم و که البته یعنی نبودیم!!

همين دو ماه پيش سر مساله ي جشن برادر آقاهه يه بحث بد بين من و مادر آقاهه در گرفت كه اصلا انتظارشو نداشتم...چون ما خدا رو شكر با هم خيلي خوب بوديم و البته الان هم هستيم...اما موضوع اين بود كه خانواده ي آقاهه مي خوان از 23 اسفند برن مشهد و اصرار داشتن كه آقاهه هم از همون موقع بره...اونم گفت بايد با خانومم بيام كه گفتن خب با هم بياين اونم گفت مگه ميشه؟! و راست مي گفت ما براي يه سفر دو روزه به شهر آقاهه به به بيمارستان كشي و دو سه هفته گريه زاري تونستيم رضايت مامان بابامو جلب كنيم چون فرهنگ ما اين اجازه رو در دوران عقد نمي ده...اما مادر آقاهه زير بار نمي رفت و ميگفت تو بايد بياي و از اين حرفا...در صورتي كه هيچ كاري نبود براي انجام...حالا چرا؟ چون برادر بزرگتره ...! تموم حرف منم اينه كه اگه بزرگتري اونجا حساب بود پس چرا اينجا هيچ كسی نخواست بزرگتري اينا رو همراهي كنه!؟smilie نمي تونم هيچ جوري اين ناراحتي رو از دلم بيرون كنم...من كينه اي نيستم اما به احترام گذاشتن در مسائلي اينچنيني خيلي مقيدم...خيلي خيلي خيلي زياد...حالا به آقاهه گفتم كه وقتي اينا تو اين شهر كسي رو ندارن پس بعد از اين هم دليلي  نداره مثل مساله ي جشنشون كه اون بحث و جدلا پيش بياد ما از اين برنامه ها داشته باشيم..آقاهه هم تا اين حرفا وسط مياد خيال مي كنه من مي خوام از خانواده اش ببره...و...باقيش هم كه ديگه معلومه...ناراحتم...ناراحتم از اينكه من و آقاهه با هم اصلا مشكلي نداریم و علت عمده ي جر و بحثامون هم اطرافيانن و مخصوصا تعصبي كه آقاهه رو خانوادش داره...البته خب منم دارم و همه دارن اما آقاهه يه لحظه فكر نمي كنه ببينه اونكه داره حرف مي زنه منم به قول خودش همه ي زندگيش! يهو از كوره در ميره و اصلا منظوري ديگه از حرفاي من برداشت مي كنه...خلاصه بحث ما خيلي زود تموم شد اما بازم ميگم كه هنوز ناراحتم و مي ترسم از روزي كه اين موارد روي هم تو دلم بمونه و كينه بشه...مي ترسم...منظورم از آقاهه نيستا!بيستم همين ماه سالگرد بله برون ماست...باورم نميشه چه زود گذشت...روزي بود كه حالم اونقد بد بود كه حاضر نيستم دوباره تاريخ به عقب برگرده...smilieانشاالله ميام و مي نويسم در مورد اون روز... 


?سيندخت | دوشنبه, اسفند 14, 1385 | پیوند

سیندخت و عدم توان در تصميم گيری!
فردا امتحان ارشد دارم...هم فردا و هم پس فردا! آخه از بس خوندم مي خوام دو تا دو تا قبول بشم!! راستش موقعي كه رفتم ثبت نام بدجور تو شور و حال اين بودم كه حتما بخونم و قبول بشم اما بعدش...بگذريم...خودتون متوجه شدين كه اين بعدش يعني نخوندم!!smilie واقعيتش اينه كه من به شدت علاقه دارم كه ادامه تحصيل بدم اما دچار بد وضعيتي هستم...يعني اصلا نمي دونم چه رشته اي بخونم!smilie يعني رشته ي خودمو ادامه بدم يا تغيير رشته بدم؟!اگه بتونين راهنماييم كنين ممنون ميشم...چون خيلي دارم اذيت ميشم...smilieرشته ي خودمو كه مي دونيد من حقوق خوندم و البته با علاقه وارد اين رشته شدم اما از ترم يك دانشگاه متنفر شدم! چون سيستم آموزشي اين رشته اصلا اونجور كه بايد نيست...الان هم از اينكه در اين زمينه پيشرفت كنم لذت مي برم اما چون اولا خيلي سخته و دوما من حتما دلم مي خواد كار كنم اگه فوق هم قبول بشم باز بايد يكي از آزمونهاي وكالت و مشاوره رو قبول بشم تا بتونم كار كنم كه اين كار حضرت فيله و مخصوصا اينكه جامعه ي ما هنوز هم تفكرات مردسالارانه داره و به مست وكيل مرد بيشتر گرايش هست...رشته ي ديگه اي كه دوست دارم روانشناسيه...گاهي هم به سرم مي زنه كه از اول بشينم كنكور بدم!يعني اصلا رشته ي علوم تجربي بخونم كه كاربردي تره!smilie اگه راهنماييم كنيد ممنون ميشم...راستي امتحان بانك صادرات رو هم خوب دادم اما متاسفانه نبايد اميدي به قبولي داشته باشم چون فرماليته بود!smilie

?سيندخت | سه شنبه, اسفند 8, 1385 | پیوند


امروز هم اومدم خونه ی خواهری! همش اینجام این روزا...چشمتون روز بد نبینه هفته ی پیش خیلی آخر هفته ی بدی برای من بود...از سه شنبه بعدازظهر که با خواهری رفتیم پاساژ ونک و بازار ونک و پالتو و مانتو خریدیم و کلی هم پاستیل خوردیم!( راستی یادتون باشه تا حراج تموم نشده حتما یه سری بزنید ) به محض رسیدن به خونه چنان حالم بد شد که فقط خدا می دونه...معده درد همراه با حالت تهوع و از فردای اون هم تب بالای ۳۹...همه ی اینا به کنار ، حتی سرمی که به دستم وصل بود هم به کنار ، فقط بی قراری وحشتناکی که داشتم اذیت کننده بود...خدا رو شکر که تموم شد و رفت و الان خوبم!smilie

خیلی خوشحالم که امروز وارد اسفند شدیم...طاقتم دیگه داره سر میاد! علاوه بر این روزشماری که بالای بلاگمه توی دفترچه یادداشتم هم چوب خط زدم! دیشب به آقاهه گفتم ۸۰ و خورده ای روز مونده و اونم یهو رفت تو فاز دپرسی! گفتم خوب ۲ ماه و بیست روز کم ِ کم هست دیگه که گفت آخه من به ماه فکر کرده بودم برام آسون بود به روز که نگاه می کنی خیلیییه!!الهیییییی! خلاصه فکر نکنید ما عروس دوماد لوس و پررویی هستیما! آخه چون کارامونو از ۲ ماه پیش کردیم سختمونه هی منتظر بمونیم!smilie

بانک ملت هم قبول نشدم! جمعه آزمون بانک صادراته...امیدوارم خدا بخواد و بشه...شما هم دعا کنید و اگه دور و برتون کار مناسبی برای یه خانومه فارغ التحصیل رشته ی حقوق دیدید نظر لطفی بنمایید!!! ببخشیدا!


?سيندخت | سه شنبه, اسفند 1, 1385 | پیوند

منم و يه عالمه ايده!

این روزا زیاد تو فکر اینم که فردا تو خونه ی خودم که هستم چه کارایی انجام بدم! چه هنرنمایی هایی...چه کدبانو گریها و خانه داریها! با اینکه میل به استقلالم شدیدا قد علم کرده و همیشه هم میکنه ، اما به طور خیلی زیادی علاقه مند اینم که خونه دار باشم! نمی دونم کار درست کدومه!البته اگه کار پیدا بشه که با سر خوشحال میشم و اقدام میکنم...

تصمیم گرفتیم امسال به سنت ایرانی خودمون عمل کنیم و روز عشق رو به رسم ایرانی برگزار نماییم! به همین مناسبت ۲۹ بهمن ماه روز سپندارمذگان مبارک همه ی دوستداران همدیگر...smilie


?سيندخت | سه شنبه, بهمن 24, 1385 | پیوند